تبليغاتX
شاید،نگاهی دیگر...

شاید،نگاهی دیگر...

فرهنگی ‘ سیاسی ‘ دینی ‘ و ...

نگرشی بر تاریخ از دیدگاه قرآن 3 تاریخ علمی

تاريخ علمي

فصل اول

چند سوال بر ای تنویر افکار در جهت فهم مطلب

رابطه تاريخ علمي و تاريخ نقلي چگونه است ؟

قانونمندي جامعه به چه چيز بستگي دارد ؟

ماترياليسم تاريخي رابطه اصالت و قانونمندي جامعه بر اساس اصل عليت و آزادي شخصي را چگونه طرح مي كند ؟

چگونه مي توان در رابطه جامعه و فرد به اصل آزادي و عليت معتقد شد ؟

نظر قرآن در رابطه فرد و جامعه چگونه است ؟


تاريخ علمي مبتني بر اين است كه اولا آيا جامعه مستقل از افراد اصالت و شخصيت دارد . اگر جامعه مستقل از افراد اصالت نداشته باشد جز افراد و قوانين حاكم بر آنها چيزي وجود نخواهد داشت و در نتيجه تاريخ علمي كه علم به قواعد و سنن حاكم بر جامعه هاست بلا موضوع است بنابر اين قانون داشتن تاريخ فرع بر اصالت داشتن جامعه است

چند مسئله در مورد تاريخ علمي بايد مورد توجه قرار گيرد كه عبارت است از :

تاريخ علمي متكي به تاريخ نقلي است و تاريخ نقلي به منزله مواد است براي لابراتوار تاريخ علمي و در صورتي مي توان قوانينبراي جامعه ها داشت كه تاريخ نقلي آنها معتبر باشد .

فرضا تاريخ نقلي معتبر و قابل اعتقاد باشد و فرضا جامعه شخصيت مستقل از افراد داشته باشد استنباط قوانين و قواعد كلي از وقايع و حوادث تاريخي موقوف به اين است كه قانون «عليت » ( رابطه علي و معلولي) در حوزه مسائل انساني يعني مسائل وابسته به اراده و اختيار انسان و از آن جمله حوادث تاريخي حكمفرما باشد

اگر اصل عليت بر تاريخ حكمفرما باشد، لازمه اش اين است كه وقوع هر حادثه اي در ظرف خودش حتمي و اجتناب ناپذير بوده باشد يعني يك نوع ‹ جبر › بر تاريخ و بر انسان حكمفرما باشد كه اين با تكليف و آزادي انسان ناسازگار است.بدين ترتيب هيچ فردي نه استحقاق تمجيد و ستايش دارد و نه ملامت و نكوهش را دارد.

در پاسخ به اين مهم برخي به اصل عليت گراييده و اصل آزادي و اختيار را انكار كرده اند و آنچه به نام آزادي پذيرفته اند در حقيقت آزادي نيست و برخي ديگر برعكس اصل آزادي را پذيرفته و قانونمندي تاريخ را نفي نموده اند .

اكثر جامعه شناسان اصل عليت و آزادي را غير قابل جمع دانسته اند و به عليت گراييده و آزادي را نفي كرده اند .

اصل سخن در رابطه انسان با شرايط تاريخي است كه آيا انسان حاكم بر شرايط تاريخي است و مي تواند به آنها جهت بدهد و يا جهت آنها را تغيير دهد و يا نه ؟‌ اگر انسان قادر نيست كه به تاريخ جهت بدهد و يا جهت آن را تغيير بدهد .و اگر در جهت تاريخ قرار گيرد آيا مي تواند به بقاي خود ادامه دهد و بلكه تكامل يابد يا نه و آيا گر در جهت خلاف تاريخ قرار گيرد نابود مي شود .

اين پرسش مطرح است كه آيا انسان در قرار گرفتن و قرار نگرفتن در جهت تاريخ آزاد است يا مجبور ؟ و آيا بنابر اصل تقدم جامعه بر فرد و اينكه وجدان و احساس فرد يكسره ساخته شرايط اجتماعي و تاريخي مخصوصا شرايط اقتصادي است جايي براي آزادي انسان باقي ميماند يا نه ؟

پاسخ اين سوالات با توجه به نظريه ماديت جبري تاريخ شرايط اجتماعي مادي محدود كننده انسان و جهت دهنده به اوست و وجدان و شخصيت و اراده و انتخاب اوست و او در مقابل شرايط اجتماعي جز يك ظرف خالي و يك ماده خام محض نيست انسان ساخته شرايط است نه شرايط ساخته انسان . شرايط پيشين مسير بعدي انسان را تعيين ميكند نه انسان مسير آينده و شرايط راه .

بنابر اين نظريه كه «آزادي را آگاهي بر ضرورت ميداند» آزادي بهيچوجه معنا و مفهوم پيدا نمي كند زيرا انسان در جامعه مانند فردي است كه در يك سيل بنيان كن قرار گرفته و آگاهي كامل دارد كه ساعتي بعد سيل او را تا اعماق دريا فرو خواهد برد . همانطور كه فردي در سيل تابع جريان رودخانه است و جريان رودخانه حوادث آينده او را مشخص مي كند و آگاهي او بر ضرورت جريان رودخانه تاثيري در سرنوشت محكوم او ندارد فرد در جامعه هم همين سرنوشت را دارد .

حقيقت اين است كه آزادي انساني در كنار قانون عليت در جامعه با نظريه فطرت معني مي يابد . يعني اينكه انسان در مسير حركت جوهري عمومي جهان با بعدي علاوه بر جهان مي آيد و پايه اولي شخصيت او را همان بعد مي سازد و سپس تحت تاثير عوامل محيط تكميل ميشود و پرورش مي يابد.

اين بعد وجودي است كه به انسان شخصيت انساني جداي از جامعه ميدهد كه گرچه در جامعه است در او حل نمي گردد و اين فطرت به انسان نوعي حريت و امكان و آزادي مي دهد كه او را بر عصيان در برابر فشارهاي اجتماع توانا ميسازد .

بنابر اين است كه در رابطه فرد و جامعه نوعي « امر بين الامرين » حكفرماست يعني در عين حال كه فرد در جامعه حل نمي گردد و حركت و رفتار و انتخاب انسان علت و باعث تغيير اوضاع و احوال اجتماعي است چنانچه قرآن در سوره الرعد آيه 11 مي فرمايد .

« ان الله لا يغيير ما بقومهم حتي بغيير وا ما بانفسهم »‌

ما سرنوشت هيچ قومي را تغيير نمي دهيم جز اينكه خودشان در نفسشان تغيير ايجاد كنند .

اين آيه و آيات ديگر دلالت دارد بر اينكه اولا تغيير هر نعمتي به علتي بستگي دارد . ثانيا در عين حال علت تغيير نعمت و يا تغيير شرايط اجتماعي را به انتخاب و گرايش و تغيير نفس و درون افراد متكي ميداند كه نشان از آزادي بشر در برابر حوادث و وقايع اجتماعي است .

و از طرفي ديگر تعليمات قرآن يكسره بر اساس مسئوليت است و مسئوليت خود و مسئوليت جامعه ( امر به معروف و نهي از منكر دستور طغيان فرد بر عليه فساد افراد ديگر و جامعه است و يا قصص و حكايات قرآن غالبا متضمن عنصر طغيان و عصيان فرد (مثل حضرت موسي (ع) .وابراهيم (ع) وعيسي (ع)‌ رسول اكرم (ص) و اصحاب كهف و مومن آل فرعون و 0000 )در برابر محيط و جوهاي فساد اجتماعي است.

خلاصه درس :

تاريخ علمي مبيتي بر قانون داشتن جامعه است و اين امر مبتني بر اصالت داشتن جامعه است .

- براي يقانونمند بودن جاتمعه بايد اصل علي معلولي بر جامعه حاكم باشد.

- در نگاه اول اصل عليت با اصل آزادي انسان سازگار نيست بنابر اين برخي اصل عليت را پذيرفته و اصل آزادي انسان را نفي كرده اند 0

بنا بر نظريه ماديت تاريخ ، انسان تابع شرايط اجتماعي مادي خود است و آزادي انسان به معناي آگاهي بر اين شرايط است .

آزادي انسان در كنار قانون عليت با نظريه فطرت ( ويژگيهاي خاص انساني ) قابل حل است .

بنابر اين بعد وجودي ( فطر” ) گرجه انسان در جامعه است و از آن تاثير مي پذيرد و همچنين تاثير مي گذارد ولي در او حل نمي گردد .

قرآن معتقد است كه تغيير و دگرگوني در نفس انسانها باعث تغيير و دگرگوني اجتماع آنها مي گردد . بنابر اين نه تنها انسان تابع جامعه نيست بلكه كاملا مستقل و آزاد از جامعه عمل مي كند .

تعليمات قرآن يكسره بر اساس مسئوليت است و امر به معروف و نهي از منكر و عملكرد انبياء و اولياء الهي در قصص وحكايات قرآن بارزترين و نمونه دخالت و مسئوليت فرد در جامعه است .

تاريخ علمي قرآن

در بحث انواع تاريخ بيان شد كه تاريخ علمي يعني علم به قواعد و سنن حاكم بر جوامع و زندگي گذشتگان كه از مطالعه و بررسي و تحليل حوادث و وقايع گذشته بدست مي آيد و از ويژگيهاي اين سنن است كه قابل تعميم به حال و آينده هست و اين جهت تاريخ علمي سودمند است . از اين رو قرآن كريم بعد از نقل داستانها و قصه هاي گذشتگان او انسانها خواسته است كه با ابزار علم و تفكر و تعقل و خرد به بررسي اين حوادث بپردازد تا اينكه به همين بخش يعني سنن حاكم بر جوامع انساني برسند و را سعادت را از شقاوت باز شناسند و در جهت اصلا ح خود كوشش كنند .

خداي تبارك و تعالي در قرآن كريم علاوه بر اين كه بشر را با عقل خود به دنبال درك اين مهم فرستاده است كه راه و روش صحيح زندگي و سنتهاي حاكم بر او را دست آورد ولي چون اين امر بسيار سخت و پر مشقت و طولاني است و در صورت خطا جبران ناپذير است و احيانا براي كثيري از انسانها محال مي باشد . خود از در لطف برآمده و بسياري از سنتهاي حاكم بر جوامع را بطور اجمال يا تفصيل بيان فرموده است و اين لطفي مضاعف بر بشر است.

سنن الهي

يكي از معاني كلمه‹ سنت › راه و روش و رفتار و شيوه اي است كه استمرار داشته باشد اين واژه به همين معنا در زبان عربي و در قرآن كريم در مورد انسان و هم در مورد خداي متعال بكار رفته است.

در قرآن به تعابيري مانند ( سنته الله ) و (سنتنا) و ( سنت ) برم ي خوريم و هم به تعابيري مانند ( سنته الاولين )‌و( سنت من قد ارسلنا من رسلنا )‌و( سنن الذين من قبلكم )‌ اين امر نبايد موجب اشتباه و توهم شود كه دو نوع سنت وجود دارد يكي سنت خداي متعال و يكي سنت ديگران . در واقع يك سنت مي تواند از لحاظ نسبتش به فاعل ( خداي متعال )‌و از لحاظ نسبتش با قابل ( انسانها )‌اضافه گردد .

علاوه بر اين وقتي كه سخن از يك سنت الهي مي كنيم مراد اين نيست كه اين فعل و يا سنت خاص مستقيما بي واسطه از خداي متعال صادر مي شود بلكه ممكن است اسباب و وسايل بسياري اعم از طبيعي و عادي و يا فوق طبيعي و غيبي در كار آمده باشد و در عين حال فعل به خداي متعال منسوب شود و خداي متعال براي اينكه بينش و گرايش الهي و توحيدي ما تقويت كند و تحكيم كند در قرآن كريم افعال و انفعالات و كنشها و واكنشهاي مادي و طبيعي را هم به خود نسبت مي دهد . بعبارت ديگر خداوند عمدا مي خواهد چشم ظاهر بين انسان را از اين وسايل ظاهري جدا سازد و به اعماق اين رفتارها ببرد كه «لا موثر في الوجود الا الله »‌همه را در مسير پرستش خود كه يگانه خط سير حق در قرآن كريم است بيندازد . و انسانها را از اين طريق به صراط مستقيم كه همانا اطاعت و عبادت خداي سبحان است برساند و اين سنن الهي نفي علل نيست بلكه خداوند افعال خويش را از طريق علل و معاليل در گستره هستي به انجام مي رساند و حتي مي توان گفت كه آياتي مانند « يهدي من يشاء و يضل من يشاء‌ » كه بعضي از آن استفاده جبريت نموده اند اينگونه نبوده بلكه اين آيه و امثال آن نشان دهند موثر واقعي در هستي است كه همانا خداي متعال مي باشد .

دسته بندي سنن الهي

سنتهاي الهي را در تقسيم اوليه به دو قسم مي توان تقسيم نمود يكي سنتهاي اخروي است مثل زندگي جاوداني و ابدي انسانها در آن جهان كيفر و پاداش اخروي اعمال سنت عمل و عكس العمل( سوره انعام آيه 146) سنت مرگ و اجل و عدم تاخير و تقديم آن( سوره يونس آيه 49)

ديگر سنتهاي دنيوي كه مربوط به زندگي اين جهاني آدميان است و اين سنتهاي دنيوي به نوبه خود بر دو قسم تقسيم مي پذيرد الف سنتهاي دنيوي كه اختصاص به رفتارهاي فردي دارند و ديگري سنتهايي كه اختصاص به رفتارهاي اجتماعي دارند و يا رفتارهاي فردي و اجتماعي هر دو را در بر مي گيرد و اينگونه سنتها به دو دسته عمد تقسيم مي گردند. سنتهاي مطلق و سنتهاي مقيد و مشروط

الف سنتهاي مطلق :

از ديدگاه اسلامي هدف از آفرينش انسان اين است كه او نبا افعال اختيار ي خودش به كمال برسد كه از اين ديدگاه هدف نهايي همان تقرب به خداي متعال و كسب رضاي و عبوديت و بندگي اوست . خداي متعال براي اينكه انسانها را به اين هدف نزديكتر سازد وسايل تحقق آنها را فراهم سازد سنتهاي مطلقي دارد كه عبارتند از :

هدايت تكويني :

قرآن كريم در آيات متعددي و از جمله در آيه 50 سوره طه به اين امر اشاره دارد و مي فرمايد (( ربنا الذي اعطي كل شي خلقه و ثم هدي )) . يا در سوره بلد در آيه 10 مي فرمايد ((‌و هدينا ه النجدين ))‌و اين هدايت در انسانها به واسطه عقلي است كه به آنها اعطي نموده است كه بوسيله آن حقايق را دريابند و خوب و بد را از هم تمييز دهند 0

سنت تشريعي :

آنچه از قرآن كريم و روايات معصومين (ع) استفاده ميشود و مورد تائيد شواهد تاريخي است بعثت انبياء و بسوي جوامع بوده است تا آنها را برحسب راههاي عادي تا آنجا كه مقدور اوست و يا از طريق وحي الهي راهنمايي و ارشاد نمايند .

اين امر را قرآن كريم در آيه 47 سوره يونس (‌و لكل امه رسول)‌و در آيه 36 سوره نحل ( ولقد بعثنا في كل امه رسولا ان اعبدوالله و اجتنبوالطالغوت) اشاره فرموده است.

سنت آزمايش :

براي اينكه سنت آزمايش كه علاوه بر اينكه جنبه اجتماعي و فردي دارد تحقق يابد بايد زمينه ارتكاب افعال و انتخاب راه و روش براي انسانها فراهم گردد و چيزهايي در دسترس آنها قرار گيرد كه بوسيله آنها آزموده شوند كه اين ابزارها و وسيله ها هم چيزهايي است كه مورد پسند و خوشايند انسانهاست و هم چيزهايي است كه آدميان آنها را نمي پسندند و خوش نمي دارند به ديگر سخن براي تحقق آزمايش همواره بايد خوشي ها و لذاتت و ناخوشي ها و آلامي وجود داشته باشد تا وسيله آزمايش انسانها گرد د. بدين ترتيب انسانها موظفند كه از بعضي از خوشي ها و صرف نظر كنند و براي پاره اي از ناخوشي ها صبر و شكيبايي ورزند و بدين ترتيب آزموده مي شوند . پس وجود خوشي ها و لذات و نيز ناخوشي ها و آلام در زندگي دنيوي يكي اصل است و در متن تدبير الهي لحاظ شده است و چنين نيست كه اصل بر اين بوده است كه همه انسانها در دنيا خوش و خرم باشند و يك سلسله علل عارضي موجب پديد آمدن ناخوشي ها و ناكامي ها شده است .

و يا اصل بر اين بوده است كه انسا نها همه ناخوش و قرين درد و رنج باشند و يك رشته عوامل عزضي سبب پديد آمدن خوشي ها وئ كاميابي ها شده است بعضي از آياتي كه در باره سنت آزمايش سخن مي گويي به اين قرار است .

آيه 155 سوره بقرة مي فرمايد.

( قطعا همه شما را با چيزي از ترس، گرسنگي . و كاهش در مالها و جانها و ميوه ها آزمايش مي كنيم )

و در آيه 214 سوره بقره مي فرمايد :

آيا گمان كرديد داخل بهشت مي شويد . بي آنكه حوادثي همچون حوادث گذشتگان به شما برسد ؟ همانان كه گرفتاري ها و ناراحتي ها به آنها رسيد . و آنچنان ناراحت شدند كه پيامبر و افرادي كه به او ايمان آورده بودند ،‌گفتند : « پس ياري خدا كي خواهد آمد ؟ ( در اين هنگام ، تقاضاي ياري از او كردند و به آنها گفته شده : ) آگاه باشيد ، ياري خدا نزديك است ،‌

( شما را براي آزمايش به خوبي و بدي دچار مي كنيم / انبياء / 35 )‌

( در دارائي ها و جانها يقينا آزموده مي شويد/ آل عمران / 186 )

آيا مردم گمانم كردند همين كه بگويند : ( ايمان آورديم ) به حال خود رها مي شوند و آزمايش نخواهند شد ؟ ما كساني را كه پيش از آنان بودند آزموديم ( و اينها را نيز امتحان مي كنيم ) عنكبوت / 2. 3 ) 0000000000000صفحه 68 جزوه )

از بررسي مجموع اين آيات نتيجه مي گيريم كه اولا سنت آزمايش هم در امور فردي جريان دارد و هم در امور اجتماعي ثانيا هيچ فرد يا جامعه اي از آزموره شدن گريزي ندارد ثالثا وسايل آزمايش عبارتند از خيرات و فرزندان و شرور مانند كاهش يافتن اموال و نفوس ميوه ها تنگدستي سختي - گرسنگي و ترس بنابر اين امور خوب و بد بايد هميشه كمابيش وجود داشته باشند. رابعا به واسطه آزمايش صابران و صادقان از مدعيان دروغين ايمان و جهاد و صبر و صدق متمايز و ممتاز مي شوند .

البته مي توان اين خواست خداي متعال كه انسانها كما بيش دچار كمبود نعمتهاي مادي و دنيوي باشند و با سختيها و دشواريها مواجه گرديد يك سنت در امتداد سنت هدايت توسط انبياء دانست زيرا اگر هم آدميان از نعمت كامل برخوردار مي بودند و با فراخ دستي و آسودگي روزگار مي گذراندند و يا دستخوش غفلت غرور و طغيان مي شدند .بنابراين ابتلاء‌به كمبود و شد ا يد و مشكلات هم شخص مبتلا را متنبه مي سازد و هم موجب عبرت سايرين مي شود و هم زمينه آزمايش شخص مبتلا و ديگران را فراهم نمي كند . پس همين كه عده هاي گاهي مبتلا به بلا مي شود وعده هاي نمي شوند. زمينه عبرت گيري فراهم مي آيد .

چنانچه قرآن در سوره شوري آيه 27 مي فرمايد .

( اگر خداي متعال روزي بندگانش را گشايش مي داد در زمين سركشي مي كدند ولي به اندازه اي كه خود مي خواهد روزيها را فرو مي فرستند )

ب- سنتهاي مقيد و مشروط

پس از انكه انبياء الهي پيام و دعوت خداي متعال را به گوش انسانها رساندند و تا آنجا كه مقدورشان بود در هدايت آنان سعي كردند و نيز زمينه و وسايل آدميان فراهم و مهيا گشت كه مردم به اختيار خود راه حق و خير و باطل و شر را در پيش گيرند اين موضعگيريها ي خوب و بد مردم در قبال تعاليم و احكام الهي سبب روي نمودن يك سلسله از سنتهاي الهي ديگر مي شود كه از اين رو معلول رفتار مردمند يا به تعبيري ديگر مقيد و مشروط به كارهاي آنان است. ( سنتهاي مشروط و مقيد ) نام مي گيرند .

سنت امداد :

عاليترين و كاملترين سنتي كه خداي متعال در پي اعمال انسانها اعمال مي كند . سنت امداد است بدين معنا كه خداي متعال هم كساني را كه طالب دنيا و كمالات مادي و دنيوي باشند و در راه باطل و شر گام گذارند ياري و كمك مي كند و هم كساني كه خواستار آخرت و كمالات معنوي و اخروي باشند و در طريق حق و خير گام مي نهند يعني وسايل پيشرفت و نيل به هدف را براي هر دو دسته فراهم سازد .

اينكه سنت امداد اگكر چه براي همه انسانها است اعم از اهل حق و اهل باطل جريان دارد از سنتهاي مقيد و مشروط دانستيم . بدين دليل است كه مسبوق به رفتار آدميان است تعني ابتدا انسانها اراده دنيا و آخرت مي نمايند و در راه خود به كوششها و تلاشها دست مي زنند آنگاه امداد الهي به آنان مي دسد برخلاف دو سنت « هدايت » اوسط انبياء و آزمايش كه مسبوق به افعال انسانها نيستند يعني مردم چه بخواهندو چه نخواهند هم مورد تبليغ و ارشاد انبياء واقع مي شوند و هم مورد امتحان و ابتلاي الهي قرار مي گيرند . بعضي از آيات كه بر سنت امداد دلالت دارد به قرار زير است . قرآن كريم در آيه 18 20 سوره اسراء مي فرمايد :

هركه دنياي گذران را مي خو.اهد در اين دنياي زودگذر به او و هركه

آيه 20 سوره شورا

ايه 15- 16 سوره هود

نكته شايان توجه در اين آيات اين است كه بر طبق آنها امدادهاي الهي به جويندگان دنيا محدود به حدودي است ( به تعابيري از قبيل ‹ماشاء - آنچه بخواهيم › و ‹ لمن يزيد براي كسي كه اراده كنيم ›)‌در حاليكه امدادهايي كه به طالبان آخرت ميشود حد و مرزي ندارد . باز به تعابيري مانند ( ‹و كان سعيهم مشكورا يعني به سعيشان پاداش داده مي شود .‹ و نزد له فر حرثه در كشتش مي افزاييم ›)‌توجه كنيداين معني را مي رساند كه به آخرت بيش از آنچه ميخواهند ميدهند و خداي متعال شاكر و سپاسگذار آنان اسن و اين شكر وسپاس الهي امري است مه هيچ پاداش با آن قابل مقايسه نيست بعبارت ديگر سبب اينكه ميلها و اواء اهل دنيا متزاحم و معارض است و بر آوردن همه آنهانه ممكن و مقدور است و نه موافق مصلحت و حكمت ولي خواستهاي اهل آخرت تزاحم و تعارض نمي يابدو همه آنان مي توانند كه به هزچه مي خواهند مي رسند مشروط به انيكه از هيچ كوششي براي تحصيل معرفت هرچه بيشتر فرو گذار نكند ،

خلاصه درس

از ويژگيهاي تاريخ علمي اين است كه قوانين حاكم بر جوامع را از گذشته به حال و آينده تعميم مي دهد .

- يك سنت واحد مي تواند از لحاظ نسبتش با فاعل به خداي متعال و از لحاظ نسبتش با قابل به انسانها اضافه گردد .

سنتهاي مطلق سنتهايي است كه بدون توجه به فعل انسان از سوي خداوند جهت هدايت انسانها جاري است .-

- لازمه سنت آزمايش آزادي انسان و وجود خيرات است .

سنتهاي مقيد سنتهايي هستند كه بعد از رسيدن پيام الهي و موضع گيري مردم در برابر تعاليم و احكام الهي از سوي خداوند جريان مي يابند .

سنت امداد خداي متعال همه كساني را كه طالب دنيا و كمالات مادي و دنيوي باشند و هم كساني كه خواستار آخرت و كمالات معنوي و اخروي باشند ياري و كمك كي كند .

البته امداد الهي به جويندگان دنيا محدود به حدودي است ولي در مورد جويندگان آخرت پيش از آنچه مي خواهند مي باشد .


 اصالت جامعه يا فرد ر ك به جامعه و تاريخ شهيد مطهري ص

- همان ص 69

ماتريالست تاريخي رجوع كنيد به جامعه تاريخ شهيد مطهري ص 70 - 69

همان ص162

آياتي مانند آيه 97 سوره نساء و يا آيه 105 سوره مائده دلالت بر اين امر دارد

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 1:31  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

نگرشی بر تاریخ از دیدگاه قرآن 2

تعريف تاريخ :

تاريخ در لغت به معني وقت شناسي است و در عرق و اصطلاح يعني تعيين وقت آنان كه زماني مطلق « گذشته و حال و آينده » را بدان نسبت دهند ‹ بعبارت ديگر زماني كردن امور ›‌ و يا گفته اند تاريخ شناساي وقت است با استناد به آغاز حدوث امري شايع و تاريخ و يا وقوع حادثه اي هولناك چون طوفان و يا زلزله اي بزرگ مانند آنها. تعريف ديگر :تاريخ به معني مدت و زمان معيني است بين حدوث امري آشكار و اوقات حوادث ديگر . زمان نيز در عرف مقدار حركتي است كه علماي تاريخچه به آن نياز دارند . لفظ تاريخ بنابر عقيده « كافيجي » معرب - ماه - روز فارسي است كه به پيشنهاد هرمزان ايراني وارد حساب مسلمين شده است .

موضوع علم تاريخ: تحقيق در احوال گذشتگان مثل انبياء و اولياء و علما و وكلا و سفراء و امراء و پادشاهان است و حوادث مختلفي كه حائز اهميت و اعتبار باشد .وبه تعبير ديگرموضوع علم تاريخ انسان و زمان و مسائل تاريخ و بررسي جرئيا ت حالات عارض برانسان در زمان و به عبارت ديگر بيان احوالات و حالات است كه در زمان خاص و مكان خاص بر انسان يا قوم و گروه خاصي عارض مي شود را تاريخ گويند

هدف تاريخ : آشنايي و آگاهي بر حالات گذشتگان و حوادث و وقايع مربوط به آنهاست .

فايده تاريخ : عبرت گرفتن از احوالات و حالات و حوادث مربوط به گذشتگان و پند پذيرفتن از آنها و دستيابي به ملكه تجربه اي كه انسان را بر دگرگونيهاي زمان آگاه كند و از زيانهاي كه گذشتگان بدان مبتلا گشتهاند بركنار و سودهايي كه گذشتگان حاصل شده است به سوي انسان جلب كند .

انواع علم تاريخ :

معمولا تاريخ را به سه بخش تقسيم نموده اند . تاريخ نقلي و تاريخ علمي و فلسفه تاريخ .

1- تاريخ نقلي يا وقايع نگاري عبارت است از علم به وقايع و حوادث و اوضاع و احوال انسانها در گذشته و در تعامل اوضاع و احوالي كه در زمان حال وجود دارد هر وضع و حالتي و هر واقعه و حادثه اي تا به زمان حال . بعني زماني كه درباره اش قضاوت مي شود تعلق دارد ( حادثه روز يا جريان روز ) است و ثبت چنين وقايعي از قبيل روزنامه است اما همين كه زمانش منقضي شد و بگذشته تعلق يافت جزء‌تاريخ مي گردد و به تاريخ تعلق دارد پس علم تاريخ به اين معني يعني علم به وقايع و حوادث سپري شده مي باشد .

علم تاريخ در اين معني اولا جزئي يعني علم به يك سلسله امور شخصي و فردي است نه علم به كليات يك سلسله قواعد و ضوابط و روايط ثانيا يك علم نقلي است نه عقلي ثانيا به گذشته تعلق دارد نه حاضر. در مورد سودمندي اين نوع علم مي توان گفت كه بستگي دارد به احوال و سيره اشخاصي كه مورد نقل قرار گيرد و اينكه چه نكاتي از زندگي آنها استخراج گردد انسان همانطور كه به حكم قانون (محاكات ) تحت تاثير رفتار و تصميمات و خلق و خوي هم نشين مردم همزمان خود قرار مي گيرد يعني از مردم ادب و راه رسم زندگي و عبرت مي گيرد و احيانا لقمان وار از بي ادبان ادب مي آموزد و به حكم همين قانون از سرگذشت مردم گذشته نيز بهره ميگيرد و از اينرو است كه قرآن كريم نكات سودمند ي از زندگي افراديكه صلاحيت دارند الگو و اسوه باشند مطرح ميكند و احيانا تصريح مي كند كه آنها را اسوه قرار دهيد و در سوره احزاب آيه 21 در باره رسول اكرم مي فرمايد ((لقد كان في رسول الله اسوه حسنه ))‌و يا در باره حضرت ابراهيم در سوره ايه مي فرمايد ((‌قد كانت لكم اسوه حسنه في ابراهيم والذين معه ))

2- تاريخ علمي :

كه عبارت است از علم به قواعد و سنن حاكم بر زندگي هاي گذشته كه از مطالعه و بررسي و تحليل حوادث وقايع گذشته بدست مي آيد . آنچه محتوا و مسائل تاريخ نقلي را تشكيل مي دهد يعني حوادث و وقايع گذشته به منزله ((مبادي )) و مقدمات اين علم بشمار مي رود در حقيقت آن حوادث و وقايع براي تاريخ علمي در حكم موادي است كه دانشمند علوم

طبيعي در آزمايشگاه خود گرد مي آورد و مورد تجزيه و تركيب و مورد بررسي قرار مي دهد كه خاصيت و طبيعت آنها را كشف نمايد و به روابط علي و معلولي آنها پي ببرد و قوانين كلي را استنباط نمايد .مورخ به معني دوم (( تاريخ علمي )) در پي كشف طبيعت حوادث تاريخي و (( روابط علي معلولي ))‌آنهاست تا به يك سلسله قواعد و ضوابط عمومي و قابل تعميم به همه موارد مشابه حال و گذشته دست يابد. هرچند موضوع و مورد بررسي تاريخ علمي حوادث و وقايعي است كه به گذشته تعلق دارد اما مسائل و قواعدي كه استنباط ميكند اختصاص به گذشته ندارد. قابل تعميم به حال و آينده است اين جهت تاريخ را بسيار سودمند مي گرداند و آنرا بصورت يكي از منابع (( معرفت و شناخت ))‌انساني در مي آورد و او را بر آينده اش مسلط مي نمايد . تاريخ علمي مانند تاريخ نقلي به گذشته تعلق دارد نه به حال علم به بودنهاست نه علم به شدنها اما برخلاف تاريخ نقلي كلي است نه جزئي و عقلي است نه نقلي محض.

3-فلسفه تاريخ : عبارت است از علم به تحولات و تطورات جامعه ها از مرحله اي به مرحله اي ديگر و قوانين حاكم بر اين تطورات وتحولات . به عبارت ديگر علم به شدن جامعه ها است نه بودن آنها. اين بدين معني است كه جامعه مانند هر موجود زنده ديگر دو نوع قوانين دارد يك نوع قوانيني كه در محدوده نوعيت هر نوع بر آنها حكمفرماست و يك نوع قوانين ديگر كه به تحول و تطور انواع و تبدلشان به يكديگر مربوط مي شود ما نوع اول را قوانين بودن (( تاريخ علمي )) و نوع دوم را قوانين شدن (( فلسفه تاريخ ))مي ناميم پس علم تاريخ در معني سوم علم تكامل و تحول جامعه ها است از مرحله به مرحله اي نه علم زيست آنها در يك مرحله خاص و يا در همه مراحل فلسفه تاريخ مانند تاريخ علمي كلي است نه جزيي عقلي است نه نقلي اما برخلاف تاريخ علمي علم به شدن جامعه ها است نه علم به بودن آنها و نيز خلاف تاريخ علمي مقوم تاريخ بودن مسائل فلسفه تاريخ اين نيست كه به زمان گذشته تعلق دارد كه علم به يك جريان است كه از گذشته آغاز شده و ادامه دارد و تا آينده كشيده مي شود. (((( جامعه تاريخ ـ شهيد مطهري )))

فصل سوم

تاريخ نقلي

ارزش تاريخ نقلي :

گروهي به تاريخ نقلي به شدت بد بينند وتمام را مجهولات ناقلان مي دانند كه براساس اغراص و اهداف شخصي و يا تعصبات ملي مذهبي و يا وابستگي هاي اجتماعي در نقل حوادث كم و زياد و جعل و قلب و تعريف كرده اند،

زيرا چنانچه گفتيم تاريخ يك تفاوت عمده با علوم طبيعي دارد كه باعث مي گردد قضاياي آن از حتمييت و جزميت خارج شود ، در علوم طبيعي موضوع علم يك امر موجود و قابل مشاهده و آزمايش است

ولي در تاريخ مورخ در مورد وقايعي بحث مي كند كه عينيت ندارد . و به گذشته تعلق داشته و قابل آزمايش نيست . پس ناچار بايد اين تحقيق را روي آثار بر جاي مانده مانند ساختمانها و بناها و كتيبه ها و يا از راه نقل از ناقلان آثار و راويان اخبار نقل نمايد

كه گرچه راه اول از خيلي جهات معتبر است و مي تواند خيلي چيزها را در اختيار ما بگذارد اما اين اطلاعات هم بستگي به اجتهاد مورخ دارد .

اما راه دوم هم داراي عيوبي است از جمله:

1- اكثر قريب به اتفاق مورخين اجير و در استخدام قدرتها وقت بوده اند و در نتيجه تاريخ را به نفع قدرت وقت نوشته اند مثلا ميرزا مهدي خان كتاب ‹‹ دره نادرة ››يا ‹‹‌جهان گشاي نادري ››‌مي نويسد درحالي كه خودش وزير و دبير نادر است و يا مثلا صاحب ‹‹ ناسخ التواريخ ››‌تا حدي مردي متدين بوده اما تاريخش زياد اعتبار ندارد مخصوصا تاريخ دوران قاجار زيرا در همين دوران مي زيسته است و تحت سلطه حاكمان بوده است ، او كه تاريخهاي گذشته دور تقريبا خوب نوشته ولي در زمان قاجاريه تاريخ را طوري نوشته كه مطابق ميل آنها بوده است مثلا فتحعلي شاه كه شهرهاي ايران را از دست داده در باره اش مي گويد ‹‹ در ذكر جهان گشاي خاقان فتحعلي شاه ››‌و نيا در باره امير كبير كه ناصر الدين شاه او را مي كشد مي گويد : به فلان بيماري مبتلا شده و شكمش آماس كرد و مرد و نمي نويسد كه ناصر الدين شاه او را كشت .

2-غير از افرادي كه اجير بوده و مطابق ميل ديگران مي نوشته اند افراد ديگر هم كه اجير نبودند به عقيده هايي وابسته بوده اند و دچار يك تعصب وطني و يا مذهبي و يا سياسي بودند اينها هم به فرض اينكه نمي خواستند دروغ بنويسند ولي وقايع را انتخاب مي كردند يعني از وقايعي كه اطلاع داشتند آنرا كه با فكر و عقيده شان مناسب بود نقل مي كردند و آنرا كه با عقايد شان متناسب نبود نقل نمي كردند دروغ هم نگفته اند.

3- مورخ با انبوهي از وقايع رو برو مي شود از آنها چيزهاي را انتخاب مي كند و بقيه را نقل نمي كند ، معلوم است وقتي وقايع انتخاب شد چهره قضيه فرق مي كند .مثلا اگر كسي نسبت به افرادي محبت و عشق داشته باشد قضاياي خير و نيكو از او نقل مي كند و اگر نسبت به او غضبناك و بي ميل باشد قضاياي شر انتخاب مي كند . كه البته آن شخص نه به آن خوبي است كه آن محب نوشته و به به آن بدي است كه اين منكر نوشته است بلكه مجموع اين اوصاف است .

4- مورخين هر زمان با توجه به شرايط اجتماعي خود وقايع را انتخاب مي كند . و آن كسي كه امروز هم دارد مي نويسد همين گونه است .

و بر همين اساس تاريخ را از مقوله علم نمي دانند بلكه از مقوله هنر مي دانند چون علم يعني كشف وقايع آنچنانكه بوده و هنر يعني ساختن يك چيز آنچنانكه دل خودمان مي خواهد

به تعبير فلسفي مصنوع يك مورخ ماده اي دارد و صورتي، مورخهاي خيلي امين در ماده دخل و تصرف نكرده ولي در صورت دخل و تصرف كرده اند .و مورخين كه امين نيستند هم در ماده و هم در صورت تصرف نموده اند و از اين جهت تاريخ اساسا علم نيست .

5 -از طرفي ديگر مورخيني كه بعد از ساليان دراز مي خواهند تاريخ بنويسند براي او ماده تاريخي همان نقلهايي است كه در كتاب مورخين پيشين آمده و او نيز با همين نقلهايي كه از فيلتر آنها با آن شكل در آمده است عينا همان عمل را انجام مي دهد يعني او هم اين ماده خام ( كتب تاريخي ) را مطابق ذوق و سليقه خود طرح و بررسي مي كند و قهرا اين تصرف در تصرف مي شود كه از اين نظر از اعتبارش كاسته مي شود و به همين دليل رواياتي كه واسطه ا ش بيشتر باشد ضعيف تر است.

نقد و بررسي 

بحث و بر سر ارزش تاريخ بهر حال مساله مهمي است با توجه به اينكه شكي نيست كه تا اندازه اي اين حرف درست ولي به ياسن شدت قطعا درست نيست كه تاريخ نقلي صد در صدر بي اعتبار است . زيرا اولا : هميشه انسانها بر اساس اغراض و تعصبات شخصي مطلبي را بنويسند بلكه كثيري از افراد آنچنان پايبند به وجدان هستند كه بنايد قضيه وجدان را ناديده و بي اعتبار گرفت كه قضاياي را عاري از اغراض و تعصبات و منابع خود و وقايع را آنچنان كه هست مي نويسند .  

ثانيا : بعضي از وقايع هست كه اساسا در يك حد  خودش دروغ بردار نيستند آن قضاياي است كه دو طرف متخاصم داشته اند هر دو طرف نوشته اند مثل قضاياي كه بين اهل تشيع و تسنن هست و يا قضاياي كه در سطح عموم مطرح مي شود كه اصلا امكان تحريف وجود ندارد يعني قضيه به صورت تواتر نقل شده و  اغراض افراد نمي تواند در آن دخالت كرده باشد .

ثالثا : مساله اغراض تعصبات براي عموم بشر حكم يك عرض دارد يعني اعراض مثل پرده هايي است كه مي آيد و جلوي حقيقت را مي گيرد و بعد برطرف مي گردد و حقيقت چهره خودش را با تمام باطن خو آشكار مي سازد . ممكن است در زمان حاضر روي بسياري از وقايع پرده بكشند ولي آن زمان كه نسل عوض شد و نسل بعدي آمد حقيقت خودش را از پرده بيرون مي اندازد و در همين رابطه گفته اند كه «‌همگان را نمي توان براي هميشه فريب داد».

             بنابر اين مي توان گفت كه در مساله ارزش تاريخ نقلي مبالغه شده است و آن را بي اندازه بي ارزش نموده اند و اين يعني بد بيني مفرط نسبت به وجدان بشر كه امر صحيحي نيست . اما بهر صدرت با توجه به اشكالاتي و ايرادهايي كه به تاريخ نقلي وارد شده است با توجه به نقد و بررسي كه بعمل آمده نمي توان  تاريخ نقلي بشري را يك تاريخ صد در صد مفيد كه بتوان از آن بعنوان يكي از منابع معرفت نام برد و از آن عبرت گرفت دانست [1]

تاريخ نقلي قرآن :‌

بخش مهمي از آيات قرآن كريم مربوط به سرگذشت گذشتگان و شرح حال پيامبران عاليقدر و امتها و ملتهاي پيشين كه بعضي بر اثر عملكرد خودشان شقي و بعضي سعيد و سعادتمند شدند . بعبارت ديگر بخش مهمي از آيات قرآن نقل تاريخ و شرح حال انسانها و اقوام و گروهها مي باشد .

                             اما تاريخ نقلي قرآن كريم با تاريخ نقلي بشر تفاوت ماهيتي دارد و آ“ همه ايرادها و اشكالاتي كه به تاريخ  نقلي وارد است در اين جا جايي ندارد زيرا اولا اين تاريخ و سرگذشتها در كتابي است كه او نظر سند قطعيت دارد  كه وابسته به پيامبر اكرم (ص) امين و راستگوي زمان او نظر جنبه بشري مي باشد كه خداوند هم به صداقت و درست كرداري او اذعان نموده و او را ميان اقوام خود به اين صفت زيبنده نموده و در همان زمان همگان به صداقت و راستگويي او اعتراف داشتند . ثانيا تكيه بر وي الهي دارد و همين شرح  حالها خود متن وحي الهي و از جانب پروردگار مي باشد كه همه گفته هاي اين كتاب مطابق با واقع و آنچه انجام پذيرفته و انجام خواهد پذيرفت بدون هيچ كم و كاستي بيان شده است چنانچه هيچ خللي در اصل و اساس قرآن وارد نيست در تاريخ او هم وارد نخواهد بود.

ثالثا نحو بيان و تعدي كه در بيان تاريخ دارد خود دليل بر ارزشمندي و سودمند بودن آن است زيرا علومي با ارزش هستند كه براي بشر سودمند باشند و مي بينيم كه قرآن كريم تاريخ و نقل داستانها آن جهت هدايت و سعادت بشر بيان كرده است و چه سودي از اين بالاتر است . 

رابعا   قرآن در نقل روايات و داستانها تكيه بر تحليل و اوهام ننموده است بلكه او مبناي كار خود را به بررسي عقلي و فكري و علمي آن هم از همه افراد بشر و مخصوصا از صاحبان خرد قرار داده است كه كاملا او را از آن همه ايرادها و اشكالها كه در تاريخ نقلي بشر ي بود خارج مي سازد .

توصيف كلي تاريخ نقلي در قرآن

انتظار اينكه همه رويدادها و حوادث تاريخي بطور مشروع در قرآن ذكر شده باشد توقع زيادي است چرا كه چنانچه بيان شده قرآن يك كتاب تاريخي نيست . بلكه كتابي است كه از هر چيزي در طريق وصول به هدفهاي تربيتي خود استفاده مي كند . طبيعي است كه تاريخ بشر بعنوان يك وسيله خوب و مناسب مورد توجه قرآن قرار گرفته و از آن بصورت ابزاري در جهت رسيدن به اهداف بهره مي گيرد .

در قرآن نمونه هاي تاريخي فراواني بچشم مي خورد اما در همه آنها  هدف خاصي دنبال ميشود و در ضمن آنها مبادي حركت تاريخ بعنوان سنن مطرح مي گردد بعضي از وقايع بصورت اجمال و با اشاره اي گذرا بيان مي شود و بعضي ديگر بصورت مفصل و مشروح مورد بحث قرار گرفته است و اين مي رساند  كه منظور قرآن تاريخ نگاري نيست بلكه به آن قسمت از رويدادها توجه دارد كه به هدفهاي تربيتي قرآن كمك مي كند .

              تاريخ در قرآن جنبه و نقش سرگرمي ندارد بلكه وقايع تاريخ قرآن انسان را به تفكر و تدبر وا مي داردو عطش او را در جستجوي حقيقت بيشتر مي كند.

             قرآن تاريخ را بعنوان تجربيات ارزنده بشري در اختبار انسان قرار مي دهد تا او را در مبارزه با ستمگران  قوت قلب و ثبات روح بخشد و پرده هاي غفلت و سستي را كنار رده و همه امكانات و نيروهاي خود را در مبارزه با باطل بكار گيرد .

چنانچه قرآن كريم در سوره هود آيه 120 مي فرمايد (((((((((((((((((((((((((((((((((((

و يا در سوره اعراف در آيه 176 مي فرمايد

 به همين دليل است كه قرآن كريم در بيان قصه هاي تاريخي روش خاصي دارد. كه با روش كتابهاي قصه و تاريخي فرق دارد گاهي قصه اي بطور مشروح و مفصل ذكر مي شود  مانند داستان حضرت موسي (ع) كه از پيش او ولادت او شروع و به طور مشروح ادامه مي يابد و حتي اين قصه و بعضي ديگر از قصص چندين بار در قرآن تكرار مي شود مانند داستان يوسف . ابراهيم . سليمان . ( ع) و گاهي هم قصه بطور خلاصه و در جملات كوتاهي بيان مي شود مانند قصه ذكريا و ايوب و يونس و ادريس (ع) و بعضي از قصه هاي هم او اين نظر در حد متوسطي قرار گرفته اند مانند قصه حضرت آدم و نوح و مريم .

 البته اين توجه ها و تكرار ها در قصه ها بخاطر مطالب مورد بحث است و هر قسمتي كه متناسب با مطلب تازه است آن قسمت تكرار مي شود و مقدمه اي براي بيان آن مطلب است بنابر اين تكرار در قرآن بصورت ملال آور و خسته كننده نيست .

اين نكته مهم و اساس نيز مورد توجه دانشمندان و مفسران و علماي تاريخ قرار گرفته كه درست است كه قرآن به محتواي قصه آنهم بخاطر هدفهاي معنوي توجه دارد اما در عين حال قصه را در قالب زيباترين شكل و قالب و تكنيك خاص داستان نويسي بيان كرده است و به سبب ارتباط ارگانيك عميق شكل و محتوا است مه بايد گفت داستانها ي قرآن يك معجره دو وجهي است .

از خصوصيات بارز قرآن اين است كه دنيايي از مطالب را در قالب جملاتي كوتاه و مختصر بيان مي كند . در قصه هـا قرآن ( مثلا قصه قوم عاد )‌همين ويژگي را مي بينيم .

داستان قوم عاد :

 داستان قوم عاد نسبتا مفصل است اما در آياتي مه مي خوانيد اين داستان در ضمن 21 كلمه بيان شده است . جالب اينكه از اين 21 كلمه . چهار كلمه مربوط است به تشويق خوانند و يا شنوند به و پيگيري داستان فقط در 13 كلمه آمده است مه بيان كننده انگيزه هلاك قوم عاد و كيفيت وقوع حادثه است و جالبتر و مهمتر اينكه اين قصه بصورت يك داستان صرف و بطور وقايع نگاري نيامده . بلكه بگونه اي تحليلي و علمي مطرح شده است و انگيزه وقوع حادثه و همچنين قانوني از قوانين عمومي حاكم بر تاريخ نيز تذكر داده شده است . قرآ“ كريم در آيه 19 سوره قمر در اين مورد مي فرمايد .

««‌كذبت عـاد فكيف كـان عذابي و نذر انـا ارسلنـاعليهـم ريحـا صـرصـرا فـي يـوم نحـس مستـمر تنـزع النـاس كمـانهـم اعجـاز نخـل منقـعر»»

             « قوم عاد تكذيب 00000000000000000000000000000000000000000

تحليل مختصر آيات ( قوم عاد )

علت نابودي قوم عاد اين بود كه پيامبران و مصلحان جامعه را تكذيب كرده و با آنها به مبارزه برخاستند .

اين يك قانون عمومي است . در هر جامعه اي اگر ارزشهاي معنوي كه پيامبران نماينده آن هستند تكذيب و تعاليم انبياء‌زير گذشته شود . عذاب الهي سراغ آن جامعه خواهد رفت .

 در هر جامعه اي نذيراني بوده اند كه مردم را ارشاد مي كرده اند و هيچ جامعه اي بدون آمدن نذير و اتمام حجت كننده  هلاك نشده است .

عذاب قوم عاد به واسطه طوفاني سخت بوده است كه آنها را از زمين مي كند . همچنانكه گاهي طوفانهاي تند و سخت درختان تناور خرما را از بيخ مي كند.

اين واقعه در يك روز نحس و شومي اتفاق افتاد كه نحوست آن به حد استمرار و تداوم رسيده رود . شايد منظور اين باشد كه كار قوم عاد در تكذيب انبياء‌و دوري از خدا به حدي رسيده بود كه ديگر اميد نجاتي براي آنها نبود . و حتي با عذاب موقت و گوشمالي مختصر كار آنها اصلاح نمي شد . و طبق سنن جاريه الهي نتيجه كار آنان جزء هلاك حتمي بو ابدي چيز ديگري نبود و براستي كه آن روز براي قوم عاد روز نحس و شومي بود.

البته روزها به خودي خود نه شوم هستند و به متبرك بلكه اين حادثه ها و وقايع هستند كه يك روز را نحس و شوم و روز ديگر را متبرك و خوب مي سازد و همچنين كه همه روزها روز خداست . اما روزهاي مخصوص و به خاطر وقوع حادثه مهمي كه نشانگي قدرت و عظمت خداست . ايام ا ناميده مي شوند بگونه اي كه ياد آوري آن روزهاي بخصوص سازنده و اميد آخرين و گاهي بيم دهنده است .[2]

                                   «‌ و ذكرهم بايام الله »‌ «‌روزهاي خدا را به آنان ياد آوري كن »



[1] فلسه و تاريخ علامه شهيد مطهري

[2] تاريخ قرآن عزت الله راد منش

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 1:25  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

نگرشی برتاریخ از دیدگاه قرآن 1

نگرشي بر تاريخ از منظر قرآن

قرآن چگونه كتابي است

بحث پيرامون نگرشي بر تاريخ از ديدگاه قرآن مي باشد .بنابر اين بايد ببينيم كه قرآن چگونه كتابي است و چه مطالبي دراين كتاب مبين بيان شده است

در قرآن كريم آيه 89 سوره نحل مي فرمايد

« نزلنا عليك الكتاب تبيايا لكل شي » « » بنابر اين آيه قرآن كريم كتابي جامع است و بيان كننده و روشنگر همه چيز است حال اين جامعيت قرآن يعني چة ؟ آيا علاوه بر مسائل اسلامي و انساني مطالب علمي امروز مثل فيزيك و شيمي و ستاره شناسي و غيره را هم شامل اين جامعيت مي شود . و يا بر اساس چه معيار و محوري مسائل اسلامي و انساني در آن مطرح شده است . براي مشخص شدن معناي اين آيه و مشخص كردن حدود جامعيت و معني جامعيت درقرآن بطور كلي بايد ديد كه هدف از نزول قرآن چه بوده است . و با توجه به هدف قرآن است كه اين آيه بخوبي ترجمه و معنامي شود و از آنجا كه هدف از نزول قرآن هدايت و سعادت بشر و تكامل انسان است بنابر اين « تبيانا لكل شي » مي تواند تمام اموري باشد كه بنحوي در هدايت و سعادت بشر موثر است و جامعيت قرآن هم در همين حيطه مي گنجد نه اينكه همه علوم و معارف مفصلا در قرآن آمده باشد البته اشاراتي در باره علوم غير اسلامي و انساني در قرآن وارد شده است بعنوان نمونه مسائلي مربوط به جنين شناسي و هيات و ستاره شناسي و زمين شناسي و گياه شناسي كه بعنوان اينكه آيات آفرينش هستند و نشانه هاي وجود حقند به تعبير ديگر ( كلمه الله ) هستند و بالاخره چون از اين طريق با هم ارتباط پيدا مي كنند جهت هدايت انسان در قرآن آمده است .اما در مورد مسائل علوم انساني مي توان اصول و ريشه آنها را در قرآن جستجو كرد زيرا كه اين علوم ارتباط نزديك تر يه موضوع قرآن كه همانا هدايت بشر است دارد . بطور مثال «‌حقوق روانشناسي تاريخ بخشي از علوم انساني هستند كه ريشه قرآني دارند . البته نمي توان ادعا كرد كه قرآن يك كتاب روانشناسي و يا يك كتاب حقوقي و يا تاريخي است ولي لزوما اين مباحث در قرآن بحث شده است زيرا اين مسائل و علوم ارتباط تنگاتنگ به موضوع قرآن دارد و بنابر اين جامعيت قرآن شامل اين علوم هم مي شود. و اما تفاوت عميقي بين بيان اين علوم در قرآن و در بيان ساير دانشمندان است زيرا اين علوم وقتي بطور كلاسيك مطرح مي شود اصولا بريده از هدف مطرح مي گردد . مثلا تاريخ را بعنوان يك سلسله واقعيتهايي كه در خارج از زندگي بشر واقع شده مورد بررسي قرار مي دهند . اما قرآن همه جا روي هدف تكيه مي كند و بيان هر چيز را در مسير همين هدف بكار مي برد و در علوم انساني يا حتي در بيان علوم غير انساني كه قرآن آنرا بعنوان آيات مطوح مي كند از ديدگاه هدف به آن نگاه مي كند و هميشه مسائل اين علوم را با يك نتيجه گيري با هدايت انسان گره مي زند .به همين دليل هدفمند ي هم در فراگيري و هم در ( ) مد نظر قرار دادن موثر است زيرا هر انساني به خودش علاقمند است و وقتي يك اموري به سعادت او گره خورده باشد طبعا با جديت بيشتر دنبال مي كند و در نتيجه مي توان گفت كه قرآن بيان همه چيز است اما در جهت هدايت انسان يعني جهت برآورده شدن اين هدف و رساندن آن به سعادت از هيچ چيز فرو گذار نكرده است [1]. و از جمله چيزهايي كه در آيات بيشماري به او پرداخته و از آن بهره وافر ي برده تاريخ است كه انشاء الله در اين نوشتار به آن مي پردازيم

قبل از بیان مطالب برای روشن شدن اذهان در بحث چند سوال اساسی که مبحث به دنبال پاسخ به آن است را مطرح می سازیم

جامعيت قرآن يعني چه ؟

خصوصيات قرآن را نام ببريد ؟

نگاه قرآن به تاريخ چگونه است ؟

چرا قرآن ابزار علم . تفكر . خرد . را در تحليل تاريخ بكار برد ؟

علت اصلي تحولات تاريخ از نظر قرآن چيست ؟

[i]ويژگيهاي تاريخ قرآن كريم :

شناخت تاريخ حق .

اولين نكته كه در تاريخ قرآن نظر مورخ را جلب مي كند و هر پژوهشگر تاريخ را حساس مي نمايد اين است كه قرآن به دنبال بيان تاريخ حق و درست است و آنرا شناخته است . يعني اصل اول در كار تاريخ نگاري كه اصل تصفيه و تزكيه تاريخ و كشف سره از ناسره و صحيح از ناصحيح است را كاملا رعايت كرده است . قرآن در آيات مختلف پس از نقل تاريخ و داستان چنين مي فرمايد . ( ان هذا لهو القصص الحق ) آل عمران 62 (اين همان سرگذشت واقعي ( مسيح ) است )‌ ويا نحن نقص عليك نباهم بالحق ‌كهف /13( ) و يا ( ان الحكم الا الله يقص الحق و هو خير الفاصلين / انعام / 57 و يا ( نتلوا عليك من نباء موسي و فرعون بالحق / قصص / 3 ( ) در تمام اين آيات مذكور تاكيد و پيگيري و كشف و رسيدن به تاريخ حق است هرجا در اين آيات ( قصص- تاريخ ) و ( نباء اخبار ) آمده در كنارش كلمه ( حق ) نيز آمده است و يك جا كلمه ( فاصلين ) به معناي جدا سازنده حقايق تاريخ از اكاذيب هست آمده كه حقيقت و هم رسالت پژوهشگران تاريخ را مي رساند . اين تاكيد ها اهميت تاريخ حق را ساخت و حركت و بيداري و هدايت هر فرد و ملت را روشن ميسازد و نشانگر تفاوت تاريخ حق از تاريخ دروغ است مثلا در داستانها بدون اغماض و در لفافه نهادن تمام ضعفها و قوتها شخصيتها تاريخي حتي انبياء را بيان مي فرمايد و در بيان تاريخ جز حق و حقيقت نمي گويد و مقوله هاي تاريخ همه از گونه همان فعل پيامبر اسلام (ص) است كه در مرگ پسرش ابراهيم هنگامي كه با جمعي براي تدفين او مي روند و خورشيد مي گيرد در بين مردم همهمه مي افتد كه : آري ‌حتي آسمان نيز براي پسر پيامبر عزادار شده است . اين خبر به گوش پيامبر مي رسد و اين جاست كه اصالت حق در بارزترين چهره خود هويدا مي شود . پيامبر (ص) مردم را جمع مي كند . به بالاي بلندي مي رود و مي گويد : اي مردم آسمان به دلخواه هيچ كس نمي چرخد . و در تاريخ نوح عينا همين لحن تاريخي را مي بينيم يعني حقيقت و واقعيت محض را از يك طرف و تصحيح بينش مطلق گرايي كه معمولا در ميان اقوام مرسوم بوده و قهرمان و پيشواي خود را به درجات بيش از آنچه كه بوده اند بزرگ جلوه مي دادند. نوح مي گويد : نمي گويم خزائن خدا نزد من است و نمي گويم غيب مي دانم و نمي گويم من فرشته ا م و نمي گويم آنها كه در چشم شما حقيرند خداوند چيزي به آنها نخواهد داد كه خداوند از دلها با اخلاص آنها بهتر با خبر است كه اگر من آنها را خوار شمارم از ستمكاران عالم باشم . و در همين يك آيه پنج حقيقت محض از زبان نوح آمده است كه در ميان هيچ جامعه اي قهرمان و رهبر تاريخ آن اين اذعان به حقايق و تخفيف خود براي تقويت واقعيتها را نموده باشد و جا دارد كه خاطره سلاطين و كشورگشايان و قهرمانان را به ياد بياوريم كه هريك با اندكي موفقيت فورا تاييديه اي از معبد و كليسا و يا از كاهني و يا از كشيشي مي گرفتند كه فرزند خدايند و منتخب خدا و قديسند و از ديگران برتر اند و اين تاييديه در دست اسكندر تا ناپلئون در اهتزاز است . حتي محمد رضا پهلوي هم خود را كمر بسته امام رضا(ع) مي دانست .كه در اين بخش از تاريخ همه چيز بطور موكد در پاي معبد حق ذبح شده و همه رنگها در برابر رنگ حقيقت رنگ باخته است تا در سرگذشت آنان براي ما هم حق بماند و هم را و روش و نام حق . حال بودن از نظر دور داشتن تمام حقايق كه در آيات مذكور آمده بود تا جايي كه با لحن عتاب و سرزنش نسبت به پيغمبر نيز با صراحت ديده مي شود اما واقعيتهايي ديگر نيز در اين تاريخ مشاهده مي شود و آن وصف و بزرگداشت نوح است . قرآن مي فرمايد(( نوح بندهاي سپاس گذار بود )) (( سلام و تهنيت باد بر نوح در ميان جهانيان همانا ما اينگونه نيكوكاران را( امثال نوح ) پاداش مي دهيم .)) (( نوح را ياد كن وقتي ندا داد اجابتش كرديم و او و كسانش را از محنت بزرگ نجات داديم ))

هدف داري تاريخ قرآن :

دومين نكته اي كه در تاريخ قرآن كناره مي شود و مرز آن را با تاريخ نگاري در ميان اقوام و ملل و فرهنگها جدا و منفك مي سازد اين است كه در بسياري از فرهنگها نقش تاريخ از علم به تاريخ و حوادث سپري شده تجاوز نمي كند و تاريخ در حصار گذشته و مردگان است و جز نقل روايت و انباشتن حافظه كار ديگري نمي كند و براي افراد و ملتها ي حال و آينده دستاوردي ندارد . اين تاريخ براي هيچ ملت پاي در گل فرو رفته اي حتي فروغ شمعي ندارد تا راهگشاي تاريكي ها به سوي رهايي و نجات باشد . متاسفانه بدبختي بزرگ ما اين بوده است كه تاريخ ما با همين ابعاد و محتوا تدريس مي شده است . مسائلي مانند . كمبوجيه كي بود .هوخشتره چه كرد . بخت النصر به كجا لشكر كشيد .قبر كورش كجاست . تعداد زنان خسرو پرويز و فيلهاي او چقدر بود . بالاخره تاريخ گذشته ما و يا بعضي از فرازهاي تاريخ فعلي ما همين نقل روايات است نه نقد روايت . اما تاريخ در قرآن چه در روش و چه در هدف و چه در ابعاد ديگر اين چنين نيست تاريخ قرآن علاوه بر نقل روايت به نقد او هم مي پردازد و با نقل و تحليل آن او را به زمان حال مي آورد .و در روش آن خلاقيت و تفكر و انديشه را بكار مي اندازد .و از نظر وسعت ديد هم فقط بسند ه به نقل روايت نمي كند بلكه علل و عواملي كه باعث سعادت و شقاوت يك فرد و يك دسته مي شود در داستان بيان مي فرمايد. مثلاقرآن در سوره حجر در آيات 73 تا 83 مي فرمايد : ((((())))) مي بينيم قرآن پس از بيان تاريخ و سرگذشت سه قوم لوط و ايكه و حجر با دو آيه از تاريخ نتيجه گيري مي كند و تاريخ را به حال مي آورد . و آن را براي هوشمندان و مومنين آيه مي داند يعني حقيقت تاريخ در قرآن براي هوشمندان آيه است و آيه به معناي نشانه است و انسان از راه آنها به خداي متعال مي رسد . بنابر اين به قرآن تاريخ را ، اولا از حصار گذشته به حال مي آورند و آن را آيه اي براي مردم حال قلمداد مي كند . ثانيا . ارزش تاريخ را تا حد آيه بالا مي آورد. ثالثا . نفع آنرا به حدي مي داند كه هوشمندان و مومنمان را به دنبال آن مي فرستد و همچنين قرآن بعد از ذكر تاريخ اقوام گذشته دستاوردها و سرگذشت آنها را براي ملتها و اقوام بعد را اينگونه طرح مي كند و مي فرمايد. (( و انظروا كيف كان عاقبت المفسدين ))(((())))) كه با توجه به كلمه «نظر »به معناي شناختي كه پس از فحص و تامل بدست مي آيد و « كيف »‌ به معني و چيستي و چگونگي كه با به كار رفتن اين دو واژه كنار هم در تاريخ اين معني رامي سازند كه در تاريخ با يد سنجش دقت تامل و قياس و تحليل و در كيفيتها و ماهيت آن نمود 0 بعد از نظر و كيف بسيار در خور تامل و توجه است و تاريخ را از حالت مقطعي نگري ها خارج مي سازد . سير تحولي را تا رسيدن به عاقبت و آخر كار يك قوم را در نظر دارد يعني بايد با نظر به چگونگي سرگذشت يك قوم و يك تمدن و سير تاريخ آنان را بررسي كرد تا فهميد چرا عاقبت چنين شدند . لذا مي بينيم تاريخ قرآن علاوه بر اينكه دستاوردي براي مردم حال دارد تاريخ او تحليلي است و اينها هم بخاطر اين است كه قرآن در نقل تاريخ هدف خاص دارد و آن اينكه سرگذشت واقعي ديگران براي انسانهاي حال و آينده عبرت و سرمشق باشد شايد كه هدايت گردند .

افسانه و اساطير نبودن تاريخ حق ( واقع بيني )

يكي ديگر از مشخصات و مميزات تاريخ در قرآن با تاريخ اقوام قبل اين است كه در قرآن «‌اساطير »‌و افسانه نفوذ ندارد . بسياري از تاريخهاي بازمانده از روزگاران قديم گاه چنان به افسانه و اساطير آميخته است كه تصفيه آن غير ممكن است .در اينجا نگاهي هرچند گذرا به آميختگي و التقاط تاريخ با افسانه و اساطير در فرهنگها گذشته حتي در تاريخهايي كه بعد از اسلام نگاشته شده اما از سبك قرآن پيروي نكرده اند همچون تاريخ يونان و روم و يمن و ايران كه سراسر پر از افسانه و اساطير است .. بخوبي اصالت تاريخ ( حق) قرآن كريم مشخص و هويدا مي شود معمولا در كار تاريخ تخيلات نفوذ فراوان كرده و افسانه سازي رسم گرديده است و دولتها و قدرتها ي حاكم آنرا تقويت نموده اند و مورخ نماها را ه آن را همواره كرده روي هم رفته ؛افسانه هاي تخيلي مي پرورانده اند. بطوري كه نه تنها بازار كتابهاي كه مطلقا افسانه بود چون اسكندر نامه ، اميرارسلان ،‌ملك بهمن ، زال و سيمرغ ،‌حسين كرد شبستري شاه پريان ، رستم و سهراب و دهها افسانه ديگر رونق فراوان داشت حتي در سال 1351 كه انسان بر كره ماه فرو آمد ، هنوز در تمام روستاهاي ايران از قصر شيرين تا كرمانشاه به جهت خسوف مس مي زدند يعني مردم تابع افسانه هايي كه قدمت سه هزار ساله دارد كه ماه زن زيبايي است كه در غياب شوهرش ، هوي او چنگ به گلوي او مي گذارد و مي فشرد تا چهره چون ماه ، ماه سياه مي گردد . پس بايد مس كوبيد تا او بترسد و دست از ماه بردارد و برود از همين افسانه ها و تخيلات در كتابهاي كساني كه آنها را به بزرگي ياد مي كنيم فراوان است مثلا شاهنامه فردوسي در حقيقت يك واقعه كوچك است كه با دنيايي از افسانه ممزوج شده است .و در واقع ذهن شاعر و تخيلات قوي او خالق تاريخ شاهان قديم ايران بوده است و خود فردوسي هم به اين حقيقت اذعان دارد .( كة رستم يلي بود در سيستان منش كردم رستم داستان ) داستان سيمرغ و بزرگ شدن زال بوسيله سيمرغ نشانه آميخته شدن افسانه با حقيقت است و تاريخ با اسطوره همچنين در داستاني كه براي انبياء نوشته اند كه مثلا آدم به بالاي سخت بلند بود چو برفتي به آسمان رسيدي و با فرشتگان آسمان سخن گفتي . افسانه ديگر افسانه اي است كه عوج بن عناق مردي از عمالقه بود كه چنان دراز قد بود كه ماهي را با دست خويش از دريا بر مي داشت و آن را در برابر خورشيد بريان مي كرد . حال با اين مقدمه كه بيانگر نفوذ اساطير و افسانه در تاريخ ملتهاست به بررسي نحوه بيان تاريخ قرآن مي پردازيم تا مشخص گردد تاريخ قرآن از اين نظر چقدر از ديگر تاريخها متمايز است . ابزارهايي كه قرآن براي كار تحقيق و تفحص در تاريخ مطرح مي سازد و تاكيد مي كند بسيار قابل تعمق است كه با اين ابزار آنچنان راه را بر افسانه و تخيل بسته مي شود و آنچنان كذب و غلو رخت بر مي بندد كه خردهاي ترديد در اصالت و صحت آنچه بدست مي آيد نمي ماند.

1-ابزار عقل و استدلال :‌

از جمله ابزارهايي كه مورخ بة آن مسلح مي سازد ابزار عقل و علم و تفكر و خو اوست و در پايان بسياري از نقل حوادث و داستانها مي فرمايد ( افلا تعقلون )‌آيا در كارتان تعقل نمي كنيد و اين استفهام انكاري تاكيد به گونه افراد است كه در تاريخ و سرگذشت گذشتگان تعقل كنيد و مسلما هرگاه پاي تعقل و استدلال به ميان آمده جا براي وهمها و خيالات نيست .

2- ابزار علم ، تفكر ، خرد :

يكي از بهترين معيار شناخت هر حادثه اي بررسي علمي و از روي دانش و آگاهي است كه تاريخ را از حالت نقلي خارج مي نمايد .چنانچه مي فرمايد ((‌ان في ذلك لايه لقوم يعلمون ))(()) و يا بعد از برخي قصص و حوادث مي فرمايد ( فاقصص القصص يعلمهم يتفكرون ) (())‌ و يا مي فرمايد (‌لقد كانت في قصصهم عبره لاولي الالباب ) (()) الباب ،‌جمع لب به معني عقل خالص و پاك مي باشد و در قاموس از قول راغب آمده است هر لب عقل است ولي هر عقلي لب نيست و آمدن واژه عبرت در كنار خرد بر بيان روش قرآن در بيان قصص كه جاي هر گونه تخيل و افسانه اي را مي بندد آن را به جاي مي رساند كه تاريخ مي تواند عبرت باشد و بعبارت ديگر استفاده از خرد بگونه ايست كه انسان را به يك حقيقت مسلم مي رسد و از آن متاثر و ملهم مي گردد كه موجب عبرت او مي گردد . فوائد استفاده از اين ابزارها در بررسي و تحقيق قصص و داستانها ي قرآن عبارتند از 1- دروغ پردازي را در تاريخ نفي ميكند يعني جلو ورود افسانه و اساطير را در قرآن مي گيرد . 2-تاريخ را صرف نقل روايت در آورده و تحليل گري را در تاريخ باب مي كند . 3- به كار رفتن ضمير جمع در مطالعه و تحقيق تاريخ مثل ((‌فانطروا ))‌آيا نمي نگريد ((‌لعلكم يتفكرون ))‌شايد تفكر منند ((‌افلا تعقلون )‌)‌آيا فكر مي كنيد ))‌تاريخ را از حصار علماي اجتماع و مورخان و سياستمداران خارج و تفكر تاريخي را عموميت مي بخشد و تكليف تجسس و تفحص در تاريخرا بر دوش همگان مي اندازد.

عليت در تاريخ قرآن

يكي از ويژگيهاي تاريخ قرآن كه در ديگر تاريخ ها كمتر مشاهده مي شود بيان عليت مي باشد كه علاوه براينكه تاريخ يك تاريخ علمي مي گردد موجب فهم بهتر و دريافت چگونگي انجام واقعه ميشود كه اي انسانها اگر اين خط سير را طي كنيد به اين بلا و يا پاداش خواهيد رسيد .و همچنين زمينه عبرت آموزي به تاريخ و خط سير حاكم بر تاريخ را جاويدان مي گرداند .

مثلا يكي از علتهايي كه در قرآن علاوه بر تلاشها و كوشش ها و يا ظلمها جورها يا نفاق و تفرقه و فساد و گناه بيان گرديده است و آن اصل مسلم و جاري در بسياري از تكامل ها و ترقيها و پيشرفتها ي جامعه بشري و از طرفي باعث انحطاط ها و عقب ماندگيها گرديده است اصل پرستش و عدم پرستش خداي متعال است و در قرآن مي فرمايد كه علت اصلي نابودي اقوام يا تعالي و ترقي انسانها توجه به اصل پرستش است و اصولا بعلت جاري بودن اين اصل در نظام هستي است كه خداوند از انسانها مي خواهد كه او را بپرستند و همين مبناي جدايي كافر از مومن و فاسق از صالح است.قرآن كريم در سو ره نحل آيه 35 مي فرمايد « لقد بعثنا في كل امه رسولا ان اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت » ترجمه (()) خداوند گروهي را كه ( اين دستور را انجام دادند ) هدايت كرد و گروهي ديگر ( كه اين دستور را رعايت نكردند مستوجب ظلالت و گمراهي قرار داد.با توجه به اراده آزاد انسان هر انسان و قوم و ملتي كه اين اصل را رعايت كرد سعيد و هر انسان و قوم و ملتي كه از آن سرباز زد شقي است و مسلم است كه رفتن به را ه سعادت و شقاوت در گروه عمل خود انسان است و بر همين اساس خداوند در آيات متعدد ي ضلالت و گمراهي به دوش خود آنها مياندازد

قرآن كريم در سوره هود آيه 221 ( 100 و 101 )بعد از بيان داستان فرعون و طاعت و تبعيت قوم از فرعون و طاغوت زمان مي فر مايد .000((())))))

و يا در سوره نحل آيه 51تا 53 پس از نقل توطئه قتل صالح مي فرمايد. ((())))))))))))))))))))))))))

در اين آيات قرآن كريم بعلت حوادث اشاره مي كند مبني بر اينكه اين ضلالتها و سعادتها از روي ميل و يا جبر نبوده است بلكه همه با قواعد و قوانين حاكم بر جوامع انساني است و اگر كسي پيروي كرد سعادتمند و الا شقاوت مند مي گردد (1)(( تاريخ در قرآن ، عزت الله راد منش ،انتشارات استان قدس رضوي))

خلاصه :

قرآن كريم بنابر آيه «‌نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شي »‌جامعيت دارد .

- جامعيت قرآن در جهت هدايت بشراست و هرانچه سعادت بشر را تضمين كند بيان فرموئده است .

مواردي كه در جهت هدايت بيان شده علاوه بر علوم اسلامي ريشه هاي علوم انساني كه ارتباط نزديك به موضوع قرآن ( هدايت بشر)‌دارد و همچنين علوم تجربي بعنوان نشانه و آيه وجود حق بيان گرديده

خصوصيات تاريخ قرآن :

قرآن بدنبال تاريخ حق و درست رفته است.

قرآن علاوه بر نقل تاريخ به نقد و تحليل آن پرداخته و بهترين عبرت جهت انسانتهاي خال و آينده مي باشد و بنابر اين آنرا ازحصار زمان خارج نموده است .

قرآن در تحليل تاريخ با بكار بردن ابزار علم ، خرد ، تعقل ،تفكر ،‌راه را بر نقل افسانه و اساطير و اوهام و تخيلات و بسته است .

خط سير حاكم بر تاريخ از نظر قرآن همانا پرستش و عدم پرستش خداي متعال است كه      عله العلل تمام تحولات و محركات تاريخ است .



[1] - مجله معرفت شماره پنج آيه الله مكارم شيرازي )

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 1:9  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

درآمدی بر واژه رسول و نبی (ص)درقرآن 4 شاید از نگاه دیگر

«« نگـــا‌ة  ديگــــــر»»

          شايد از نگاه ديگر بتوان يك تقسم بندي ديگر نمود كه در آنجارابطه بين « رسول ونبي » را عموم  و خصوص من وجـه دانست . يعني بعضي از انبياء ؛  رسول باشند وبعضي خير و بعضي از رسولان ؛ نبي باشند وبعضي خير . در مورد وجه اول قبل ازاين بيان شد كه بعضي ازانبياء به مقام و مرتبت رسالت مي رسند و بعضي نمي رسند كه معمولا انبياء تبليغي مي باشند . اما در مورد وجه دوم بانگاه به بعضي از آيات مباركه قرآن كريم مي توان رسولان را به دو دسته تقسيم نمود يك دسته كساني كه مستقيما از طريق وحي به نبوت برگزيده شده اند. يعني اول نبي اند وبعد به مقام رسالت منصوب مي گردند كه ما دراينجا به آنها « رسولان خاص » مي گويم و يك دسته ديگر هم رسولاني اند كه گرچه گزينش مخصوص نشده اند اما داراي پيام الهـي اند . چه اين پيام را از طريق  الهام ؛ ديدن روياء ؛ شهود باطني ؛ شنيدن حديث از فرشته و چه دريافت عقلي ويا فهم ودرك از كتاب الهي وسنت انبياء بدست آورده باشند .داراي رسالت رسولان اند كه ما اين گروه را «‌رسولان عـام » مي گويـم .

           در مورد اثبات گروه نخست كه جاي بحثي نيست وهمه پذيرفته اندكه برخي از انبياء به مقام رسالت نائل آمده اند وبعضي خير . اما در مورد گروه دوم مي توان به آيات وموارد زيرا شاره نمود.  

1-قرآ ن كريم  در سوره مباركه نحل آيه 36  مي فرمايد « ميان هر امتي ‹ رسولي› را بر انگيختيم كه خدا را بپرستند واز طغيانگــري كناره گيري كنند .

     حضرت علامه طباطبائي(ره) در تفسير الميزان در ذيل اين آيه مي فرمايد : اين آيه اشاره دارد به اينكه مساله بعثت رسول امري است كه اختصاص به امتي ندارد . بلكه سنتي است كه براي تمام مردم وهمه اقوام جريان مي يابدوملاكش هم احتياج است . وخداوند به حاجت بندگان خود واقف است همچنانكه در آيه ( كذلك فعل الذين من قبلهم ) بطور اجمال به عموميت بعث رسول اشاره نمود([1])

        همچنين ايشان در ذيل آيه 47 سوره مباركه يونس مي فرمايد: اين آيه شريفه از دو قضاء الهي خبر مي دهد كه يكي اينكه ‹ هر امتي از امت ها رسولي دارد كه حامل رسالت وپيامهاي خداي متعال به سوي ايشان است و مامور است آن پيامها را به آنان ابلاغ نمايد و قضاء دوم 000000000.([2])

                 يك سوال اساسي كه در اينجا مطرح مي گردد اين است كه اگر ارسال رسولان حق بخاطر احتياج مردم بوده است آيا اين احتياج به گذشته تعلق داشته است وآيندگان اين احتياج را ندارند و يا احتياج به رسالت رسولان  و نشان دادن طريق صحيح هدايت در هرزماني وجود دارد ،

          وديگر اينكه در اين آيه مباركه آمده است كه‹ هر امتي› به رسول احتياج دارد آ يا منظور از هر امتي فقط امتهاي پيشين بوده است وشامل امتهاي آينده نمي گردد ،‌ پس اگر احتياج به هدايت همچنان باقي است ويا مقصود از ‹ هر امتي›‌امتهاي آينده را هم در برمي گيرد بايد پذيرفت كه رسولاني هم باشند كه اين عمل را انجام دهند و با توجه به اينكه رسولان خاص كه يكي از ويژگيهايشان ‹ نبوت › بود ختم گرديد است پس بايد اذعان نمود كه رسولان عام وجود دارند .

           2-  قرآن كريم در آيه 165 سوره مباركه نساء مي فرمايد :

« رسولاني را فرستاد كه نيكان را ‹‌برحمت الهي ›‌بشارت دهند وبدان را ‹ از قهر وعذاب حق ›‌بترسانند تا آنكه پس از فرستادن اين همه رسولان مردم رابر خداوند حجتــي نباشد 0000

            اين آ يه مشتمل بر اتمام حجت اي است كه از سوي رسولان الهي صورت ميگيرد وحضرت علامه طباطبائي (ره ) در ذيل آيه 213 سوره مباركه بقره ؛ اتمام حجت را وجه تمايز رسولان از انبياء گرفته است . ([3]) با توجه به معناي « اتمام حجت » كه بايد امر بگونه اي باشد كه تمام  زوايايش براي مخاطب روشن گردد تا  در او جاي هيچ شك وشبهه اي در حق بودن وصحيح بودن يك  امور نماند.

         و حال سوال اين است كه آيا وجود مبارك رسولان خاص كه در يك مقطع از زمان زندگي  مي فرمودند . و در همان زمان هم ؛ همه مردم نمي توانستن به آنها دسترسي پيدا كنند ؛مي تو.انند براي آيندگان در تمام زمانها ومكانها و اوضاع واحوال خاص حاضر باشند تا بر مردم اتمام حجت گردد . شايد بگوئيد كه كلامشان و سنت ورفتارشان  به مردم رسيده است و توجه به آنها باعث ميگردد كه در همه اوضاع واحوال براي مردم حجت تمام گردد بگونه اي كه خداوند بتواند در برابر اعتراض آنها كه براي ما رسولي نيامد تا راه هدايت وسعادت بيابيم احتجاج نمايد  مي دانيم كه خداوند هم  قرآن كريم رابه عنوان اتمام حجت كننده معرفي مي نمود .  و از اين گذشته اگر فرضا هم پذيرفته شود كه كلام خداوندو رسولان مي تواند به تنهائي  حجت  باشند ؛ با توجه به تشتت آرا در مورد مطابقتآن كلام با مصاديق بوجود آمده اين رسالت براي همگان  بطور مساوي  جلوه نمي نمايد  ، زيرا كه هركسي مي تواند از بخشي از كتاب وسنت تمسك خويد ووظيفه خود را از آن برداشت نمايد .

           مثلا در زمان رژيم پهلوي با بودن كلام وسنت حضرت رسول اكرم (ص) علماء‌در فهم وظيفه خود و جامعه در آن اوضاع واحوال دچار تشتت آرا بودند بعضي وظيفه خودو جامعه را تقيه مي دانستن و عده اي قيام ؛

            بنابر اين بايد حجت  از سنخ مردم باشد تا در تمام اوضاع واحوال با احساس همان شرايط و داراي سود وزيان حاصل از عمل خود باشد تا بتواند حجت براي سايرين گردد .

 

 مثل حضرت امام(ره) كه در آن زمان مانند يك رسول عمل نمود و با قيام خود  حجت را بر سايرين مخصوصا علماء تمام نمود و بعد از حركت امام (ره) ديگر حجتي جهت سكوت وتقيه براي سايرين باقي نماند و همه بايد براي انجام وظيفه به حضرتش مي پيوستند كه الحمدلله چنين شد

              3- درآيه 157 سوره مباركه اعراف مي فرمايد :

           « همان كساني كه آن ‹ رسول ؛ پيغمبر ؛ درس ناخوانده ؛ را  000  پيروي كرده اند آنها خودشان رستگارانند . »

در اين آيه پيامبر اكرم ( صلي الله عليه وآله ) را با سه صفت ‹ رسول ؛ نبي ؛ امي ؛ › مورد تعريف قرار داده است . كه تعريف به  سه ويژگي  است كه مصداق پيامبر اكرم را به خوبي در بين انبياء و رسولان مشخص مينمايد ،

 اما نكته اي كه در اين آيه مباركه مورد نظر قرار مي گيرد اين است كه براي تعريف پيغمبر سه قيد آورده است  و  مصداق را ضيق نموده است . رسول را اختصاص داده است به رسولاني كه‹ نبي›  بوده اند . و از همين جا  وجه تمايز  رسولاني كه نبي بوده ندبا رسولاني كه نبي نبوده اند مشخص مي نمايد .و از ورود رسولاني كه نبي نبوده اند در تعريف جلوگيري مي نمايد.

            بنابر اين از اين آيه مي توان چنين برداشت نمود  كه برخي از رسولانند كه نبي نبوداند واين همان رسولان عام ميباشند  و با آوردن كلمه ‹امي› تعريف را خاص حضرت رسول قرار مي دهد و بدين طريق كليه رسولاني كه نبي هم بوده اند از تعريف خارج مي سازد بنابراين اين يك تعريف جامع و مانع مي باشد .

 مخصوصاكه اين آيه براي معرفي پيامبر در تورات و انجيل و در نزديهوديان ومسيحياني است كه ممكن است با رسولان و انبياء زيادي كه داراي يكي از اين اوصاف باشند روبرو بوده اند.

و همچنين شايد بتوان از آيه 51 سوره مباركه مريم كه در وصف حضرت موسي (ع)آمده است هم همين معنا رابرداشت نمودو يا هر جا كه كلمه رسول ونبي همراه آمده است از بكار بردن كلمه رسول در كنار نبي همين معنا افاده نمايد و مقصود از رسولان همان معناي عام آنها باشد مثلا آيه 51 سوره مباركه حــج كه مي فرمايد: «پيش از تو رسولي يا پيغمبري را نفرستاديم مگر آنكه وقتي كتاب ما را قرائت مي نمودند شيطان در قرائت آنها مداخله كرد »

          4-در آيه 40 سوره مباركه احزاب مي فرمايد:

« محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست ليكن او رسول خدا وخاتم النبيين است 00000 »

          حضرت علامه طباطبايي (ره ) در ذيل اين آيه مي فرمايد : رسول عبارت از كسي كه حامل رسالتي ازسوي خدا تعالي به سوي مردم است و نبي آن كسي است كه حامل خبري از غيب باشد وآن خبري غيب عبارت است از دين وحقايق آن و لازمه اين حرف اين است كه وقتي نبوتي بعداز رسول خدا (ص) نباشد رسالتي هم نخواهد بود . چون رسالت خود يكي از اخبار وابناي غيب است ووقتي بنا باشد ابناي غيب منقطع شود ديگر نبوتي ونبي نباشد قهرا رسالتي هم نخواهد بود. ([4])

              شهيد مطهري در خاتميت مي فرمايد.

               يكي از شبهه هاي كه بعضي از اهل بدع گرفته اند اين است كه قرآن كريم « خاتم النبيين » فرموده اند و نگفته اند كه «خاتم الرسل » پس ( پيامبر اسلام ) خاتم انبياء است نه خاتم الرسل و بعد از آن ‹ نبي › نخواهد آمد ولي رسول چطور ؟ مي گويند چه مانعي داردكه رسول بيايد،

                  ايشان در جاي ديگر مي فرمايد : آنجور نيست كه بعضي از پيغمبران نبي باشند و بعضي رسول ؛ هر پيغمبري نبي است . منتها انبياء از آن حهت كه ازناحيه خدا فرستاده شده بودند به آنها رسول هم گفته شده است  همانگونه كه به غير آنها هم رسول گفته شده است . پس كلمه « خاتم النبيين » خاتم الرسل بدين معني كه خاتم رسولاني كه براي دعوت بشر آمده اند ( رسولان خاص) نيز هست .  اما اگر مقصود  از رسول ؛ (رسول به معناي ديگر باشد { مثلا آن رسولاني كه براي هلاكت قوم ‹لوط› آمدند}  ؛ خير  خاتم يك چنين رسولي نيست ، و همچنين در جاي ديگر  علت ختم نبوت؛ را ظهور علم ودانش وتمدني كه بتواند ارث الهي خود را حفظ كند ميداند . كار مفسرين را همان كار انبياي گذشته در تبليغ شرايع مي داند ([5])

و از همين روست كه گفته اند  علماء امت پيامبر خاتم از انبياء بني اسرائيل افضل است زيرا كه اين علما كار ورسالت رسولان گذشته را انجام ميدهند([6])

                    بنابراين مي توان گفت كه :  شهيد مطهري معتقد ند كه رسولان خاص همراه با ختم نبوت  ختم گرديد ه اما رسولان ديگر خير و رسولان عام مي تواند يكي از آن موارد ي باشد كه ايشان معتقد به ختم آن نبوده

               امايك نكته اي كه مي بايست در اين آيه مباركه  مورد توجه قرارگيرد. اين است كه چرا خاتميت را براي رسول نياورد ونفرمود  خاتم الانبياء والمرسلين ورسول  رااز خاتميت مستثني كرد.  آيا نمي تو.ان اين را يك عنايت خاص گرفت كه مي خواهد بيان فرمايدكه گرچه رسولان خاص همراه با ختم نبوت پايان يافته اند اما رسول و رسالت به معناي عام خود كه  داراي رسالت اتمام حجت است ادامه دارد واين گروه ختم نگرديده اند .  حتي دراحاديثي مانند حديث منزلت ويا سخنان حضرت علي (ع) در بالاي بدن  مبارك  پيامبر گرامي اسلام؛([7]) هم خبري از اتمام رسالت و رسول نداريم ودر آنجا هم پيامبر (ص) و حضرت علي (ع) ختم نبوت را مورد عنايت قرار ميدهند

              با اين اوصاف كه بيان شده كه رسولان عام بايد در تمام زمانها ومكانهاواوضاع و احوال وشرايط وجود داشته باشند تا اتمام حجت صورت گيرد مصاديق اين رسولان بسيار زياد خواهد شد . و جاي اين شبهه خواهد بود كه آيا اين رسولان در تمام زمانها ومكانها هستند مثلا شخصي كه در يكي از نقاط دور افتاد زندگي مي كند و كمترين امكانات ارتباطات را با جهان خارج ندارد .

                   در مورد تعداد رسولان عام بايد گفت :كه درست است با اين وصف بايد تعداد زيادي از اين رسولان باشند . البته مفهوم رسول هم اين گستردگي را در خود دارد . به طوري كه تنها شامل رسولاني كه امر هدايت بشر را بر عهده دارند مي شود شامل هر شخص و يا گروهي كه حامل يك كلام وپيام ورفتار وهنرو000000000 هم ميگردد . و در قرآن كريم هم مي بينيم كه اين واژه علاوه براين كه براي انبياء بكار برده است براي غير آنها از جمله فرشتگان و باد و 0000000000 بكار برده است .

              اما اينكه در تمام زمانها ومكانها بايد باشند هم درست است اما لازم نيست كه آن رسول شخصي باشد بلكه عقل وفطرت افراد هم مي تواند در بسياري از موارد بجاي رسول عمل نمايد و دريافتهاي او براي اشخاص حجت است و اگر شخصي بر طبق آن دريافتها عمل ننمايد مواخذه مي گردد چنانچه در حديث داريم كه (( عقل خود يك حجت باطن است همانطور كه رسولان بشري يك حجت ظاهر مي باشند ([8])

       «« رسالــت رســولان عـا م»»     

          در باب رسالت اين رسولان مي توان گفت كه رسالت آنها مانند رسالت رسولان خاص است الا اينكه اين گروه برگزيده  نيستند و اخبار واطلاعات خود را ازطريق غير از وحي بدست مي آورند و در اينجا اشارهاي به  رسالت اين گروه خواهيم نمود .

            اما در باب چگونگي ارائه اين رسالت مي توان اشاره نمود كه اين گروه بيشتر با خودسازي و آراستن خود به معرف دين اين وظيفه را انجام مي دهند ،

       مي دانيم كه قرآن كريم يكي از وجوه فلسفه خلقت انسان در سوره الذاريات آيه 56 مي فرمايد ‹ ما جن و انس را نيافريديم مگر براي عبادت. بنابراين بر طبق اين آيه كريمه كمال نهايي انسان عبوديت وبندگي خداوند است كه انسان را برا رسيدن به اين مقام آفريده است ،

       و در معاني عبوديت اين معنا كه انسان متخلق به اخلاق الله گردد و رنگ خدائي را بپذيرد  دلنشين تر است چنانچه در آيه 138 سوره مباركه بقره مي فرمايد:

        « صبغه الله و من احسن من الله صبغه ونحن له عابدون »  (درترجمه اين آيه در تفسير الميزان آمده است كه :‹ بگوئيد رنگ خدائي بخود مي گيريم و چه رنگي بهتر از رنگ خداست و ماتنها او را عبادت مي كنيم ،)

           بنابر اين عبد كسي است كه در صفات وخصوصيات اخلاقي ورفتاري ر نگ خداي را به خود گيرد و همچنين در آداب و رفتار خود تابع دستورات واوامر الهي باشد ،بگونه اي كه انسان هر گاه با اين افراد برخورد مي كند خدا را در رفتار وكردار آنها مشاهد مي نمايد بعبارت ديگر اين افراد انسانهاي خدانما و اولياء الله و انسان كامل مي باشند

          و شايد به همين خاطر است كه خداوند رسولش را در جاي جاي قرآن با واژه ( عبد بندة ) ياد مي كند،

          و در سوره الذاريات اين مقام را براي همه انسانها و اجنه مي داند ، البته كه اين موقعيت  تشكيكي است  ودر مرتبه اعلي و شديد آن بنا به فرموده قرآن كريم حضرت رسول اكرم  است و ديگرا ن بنا به توان و استعداد خود با شدت وضعف در راه مي باشند و جالب است كه خداوند هم در آيات متعدد قرآن كريمش و غايت و غرض از ارسال رسولان و انزال كتب وتشريع شارع مقدس را بخاطر هدايت انسان مي داند ، و اصل در راه بودن  است و هر كسي به هر اندازه با توجه كه كليه شرايط و اوضاع واحوالش به هر مرحله كه رسيده   اگر متناسب با آن استعدادها باشد برايش بهره اي از مقام وموقعيت عبوديت خوا هد بود،

          اما آنچه ما از اين بحث مي خواهيم استفاده كنيم اين است كه پيامبر اكرم ’كه داراي مقام اعلي عبوديت اند و  در عين حال رسول مكرم اسلام نيزمي باشند؛ رسالتش رامي توان ابلاغ همين مقام عبوديتش دانست  چنانچه اين امر از ذكري كه در تشهد نماز مي آوريم استفاده مي كنيم  ،زيرا  ما در آنجا وصف رسول  را همراه با وصف بندگي مي آوريم و با توجه به تقدم وتاخر اين دوذكر’ مي توان اين نتيجه را گرفت كه پيامبر مكرم (ص) در عين حال كه داراي مقام بلند بندگي است‌يك وظيفه مهم ديگر هم داشت وآن اينكه اين مقام را و طريقه رسيدن به اين مقام را به ديگران برساند و بعبارت ديگر او رسول مقام بندگي خود بود

          و از همينجا مي توان استفاده نمود كه رسولان عام هم به هر اندازه كه به اين مقام دست يافته باشند رسولات رساند همان مقام را دارند ، وبعبارت ديگر آنها اول به اين مقام بندگي مزين مي گردند و در خودشان به منصه ظهور مي رسانند وبعد در جهت تبليغ و ارائه آن همت گمارند ،

           و در صورت ارائه و تبليغ در مكانها  و زمانها وو احوالات مختلف براي افراد وانسانهاي واقع در آن شرايط  اتمام حجت مي گردد و خداوند مي تواند بواسطه اين رسولان عام بر انسانها در تمام دوره ها  احتجاج كند كه شما چرا اينگونه نبوديد و يا اين عمل شايسته را انجام ندادايد ويا آن عمل ناشايسته را انجام داده ايد مثل مومن آل فرعون كه در قوم خود (گرچه نه نبي بود ونه رسول برگزيده) عملش مورد تقدير قرار گرفت و انتظار بود كه ديگران از او تبعيت ميكردند

          در آخر ياد آوري اين نكته خالي از لطف نيست كه اگر وجه تمايز رسولان وانبياء را فقط وجه اتمام حجت  بدانيم و وجه تبليغي ارادي آنها رامد نظر قرار ندهيم  در نسبت بين رسول ونبي بايد قائل به اين شويم كه همه انبياء  بخاطر اينكه داراي مقام بندگي هستند و حضورشان در ملاء عام باعث اتمام حجت ميگردد در سلك رسولان قرار دهيم ،پس بايد در تمايز رسول ونبي وجه تبيلغ ارادي  ( مامور بودن به تبليغ و قصد انجام آن ) را مد نظر قرار دهيم كه بااين وصف گرچه انبياء بخاطر داشتن مقام بندگي حضورشان و عملكردشان باعث اتمام حجت مي گردد ولي چون مامور به آن نبوده اند ويا قصد انجام آن را نداشته اند از حوزه رسولان خارج مي گردند.

           در اوصاف و جايگاه  امام ومحدث و وجه تمايز آنها با رسولان خاص وعام و انبياء گرامي را در مقاله ديگر انشاءالله ارائه خواهم نمود

««منـابـع»                                                                                                                                      والســلام/

* قرآن كريم



[1] --{« - علامه طباطبايي (ره) محمدحسين تفسير الميزان- ج 12ص 352 ذيل آيه 36 سوره مباركه نحل «}

[2] -همان ج 10 ذيل اية /47 سوره يونس ص 102

[3] -همان ج2 ص 210

[4] -همان-ج 16 ص 187 ديل احزاب / 40

[5] -- {« شهيد مطهري مرتضي  - خاتميت- ص 41 الي 43  »}

[6] -بحار الانوار – علامه مجلسي ج2 ص 207

12-نهج البلاغه  - مرحوم دشتي  -  خطبه 23

[8]- اصول كافي – مرحوم كليني (ره) جلد اول ص 51  كتاب عقل وجهل ؛ انتشارات اسوه ،،،  

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 1:5  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

درآمدی بر واژه رسول و نبی (ص)درقران3

«« ارتبـــاط مـــردم بــارســولا ن »»

 در رابطه مردم با رسولان حق قرآن كريم  نكات ارزنده و پيامهاي هوشداردهنده اي را به مردم گوشزد مي نمايد كه ما در اينجا به چندمورد آن اشاره مي كنيم .

                 1 - در آداب برخورد وحضور 

                 در اين مورد در آداب صدا زدن مي فرمايد: اي گروه مومنان شما ندا كردن رسول الله (ص) را مانند نداي بين يكديگر ( بدون  رعايت مقام رسالت ) قرار مدهيد(شعراء / 63)و درآيه اي ديگر مي فرمايد : به حقيقت مردمي كه تو را از پشت حجرات به صداي بلند مي خواننداكثرمردمي بي عقل وشعور هستند.(حجرات / 3) و در آداب حضور مي فرمايد : مومناني حقيقي آنهائي هستند كه به خدا ورسولش ايمان وانقياد كامل دارندوهرگاه دركاري اجتماعشان در حضور رسول الله (ص) لازم باشد حاضر مي شوند وتا اجازه نخواهند هرگز ازمحضر او بيرون نمي روند.اي رسول ما آنان كه از تو دستور ميخواهند اينان به حقيقت اهل ايمان به خدا ورسولند(نور /62)

             2-اطاعت از رسول خـــدا (ص)

         اي اهل ايمان از خداورسول واولي الامر  (فرمانداران ) اطاعت كنيد.(نساء /59)  آنچه رسول حق (ص) دستور دهد  بگيريد وهر چه را نهي كند واگذاريد (حشر / 1)اطاعت كنندگان (خداورسول)وزكات دهندگان ونمازگزاران مورد رحمت اند. (نور/56) شرط ايمان ؛ اطاعت از خـدا ورسول (ص) مي باشد. (94)اطاعت كنندگان از رسولخدا (ص) با نعمت دهندگان ( انبياء ؛ صلحاء؛ صديقين ؛ و شهــداء) محشور مي شوند(95)اطاعت از رسول خــدا فــوز عظيــم اســـت . (96)

               3-عدم تقدم بر رســـول الله ( صلي الله عليه واله وسلم)

  « اي كساني كه ايمان به خداوندآورده ايد ( در هيچ كاري ) بر خدا و رسول او تقدم مجوئيد(حجرات/1) »( كه در اين صورت ) اگر رسول خدا ‹بخواهد › در بسياري از امور از راي شما پيروي كند خود به رنج وزحمت مي افتد(حجرات/7)

 

«« ارتباط انبياء ورسولان حق با كافران»»

       ‹ انبياء›

        در اين رابطه خداوند تبارك وتعالي در مورد انبياء گرامي مي فرمايد كه : براي هر پيغمبري دشمني از جنس بدكاران امتش فرستاديم (فرقان/31) كه معمولاهرپيغمبري آمد از سوي اين گروه به مسخره گرفته شده وافكار وايمان آنها انكار گرديد(زخرف/6-7)و دستور جهاد و مقابله وسختگيري بر عليه كافران ومنافقين به آنها(‌پيامبران) داد(توبه/73و تحريم/9) و فرمود: كه براي افراد مشرك و منافق طلب مغفرت نكند(توبه /113) وفديه گرفتن از اسيران را ممنوع فرمود(انفال/67)و پيامبران از سوي خداوند به اسيران پيام رساندند كه ‹ اگر ايمان بياوريد درمقابل آنچه از شما گرفته شده بهتر از آن به شماداده خواهد شد.›(همان/ 70)

     ‹ رسولان›

             و درمورد برخورد رسولان حق با كافران ميفرمايد كه : آنگاه كه پيغمبراني را پي در پي بر خلق فرستاديم وهرقومي كه رسولي بر آنها آمد آن رسول را تكذيب وانكار كردند وما هم آنها را بة هلا كت رسانديم (مومنون /43)ونيز مي فرمايد : هيچ رسولي براي هدايت آنها نيامد جز آن كه  او را به تمسخر واستهزاء گرفتند (يس/30)وهمه رسولان امم پيشين را ساحر وديوانه ناميدند(ذاريات / 52)و هر امتي سعي مي نمود وهمت مي گماشت كه رسولان خود را دستگيروگردانند وبا جدل وگفتار باطل برهان حق( آنها)‌را پايمال بسازد(غافر /5)و كافران براي پذيرش ايمان بهانه هاي سخت مي گرفتن{مانند برايش گنجي باشيد و يا باغي) (فرقان/8) كه البته مخالفت با رسول خدا باعث حبط (ابطال ومحو )اعمال ميشود. (المائده / 5)

«« رسالت انبياء »»

 دراين مورد  قرآن كريمه كه دربرخي آيات  برخورد شديد انبياء با كافران ومشركان را مي آوردكه در جاي خودش بيان شد ودر آيات ديگردر رابطه آنها با مومنان مي فرمايد: ‹ آنها امر به هر نيكي ونهي از هر زشتي مي كنند وبراي مردم هر طعام پاكيزه  ومطبوعي را حـــــلال وهر پليد ومنفور را حــــرام  ميگردانند واحكام پر رنج و مشقت را كه ( از جهل و هواءنفس )‌چون زنجير به گردن خود نهادنده اند همه را بر مي دارد (اعراف / 157) و در همين رابطه از زبان حضرت عيسي (ع) نقل مي كند كه خداوند مرا نبـــي  و مبارك قرارداده و وصيت وسفارش  به نمازوزكات و نيكي به پدر ومادر نموده است ومرا از سمتكاران واشقياء قرارنداده است (مريم/ 30- 32)ودر آياتي ديگر حضرت اسماعيل (ع) اهل خود را به نمازو زكات امر مي فرمايد(همان 55)

«« رســالت رســولان حــــــق»»

 

        قرآن كريم در مورد رسالت رسولان حق موارد متعدد را بيان مي فرمايد . كه ما در اينجا فهرست مي كنيم

               1-هــدايت انسانها.

          اوست خدائي كه رسولش ( حضرت محمد (ص) ) را براي هدايت خلق وابلاغ دين فرستاد (حاقه /9)‌ودر موردحضرت موسي مي آورد كه مابه موسي مقام هدايت عطا كرديم (غافر/ 53) و فرمود: اي گروه ‹‹ جـن و انس ›› آيا براي هدايت شما از جنس خودتان رسولاني نيامد كه آيات مرا براي شما بخوانند وشما را از مواجه شدن با اين روز سخت( محشر) بترسانند(انعام / 130)

         2-تبليـــغ ديــــن حــق . :

              در اين زمينه در بسياري از موارد وظيفه خاص رسولان را فقط تبليغ احكام الهي مي داند(رعد /40) به طوري كه  اين آيات بعضي استنباط كرده اند كه وظيفه رسولان فقط تبليغ بوده است ولا غير؛ و اين را وجه تمايزآنان با انبياء گرفته اند . ودر موارد ديگر مي فرمايد كه اگر از حق روي گردانيدند بر تو ( رسول اكرم اسلام‹ص›)جز تبليغ دين چيزي نيست (ال عمران /20) و يا مي فرمايد : كه بر رسول جز آنكه روشن وآشكارا حكم خدا را ابلاغ نمايد تكليفي نخواهد بود (مائده / 92) و آياتي ديگر بر اين مورد تاكيد دارد (نمل / 82 ) اما نكته اي را كه نبايد از آن غافل شد اين است كه اگر كافران به پيامبر روي نياوردند بر رسولان جز امر تبليغ نيست اما اگر اقبال نمودن و پيام رسولان الهي را پذيرفتند رسولان گرامي به جز تبليغ امور ديگري( مثل هدايت )  هم برعهد دارند (نور / 54)

 

         3-عبوديت خداوندوعدم اطاعت از طاغوت وشياطين.

                درمورد عبوديت به عنوان اصلي ترين محور تبليغي همه رسولان آيات مباركه متعددي نازل شده كه ما به آنها اشاره مي نمايم : همانادرميان هر امتي رسولي فرستاديم تا به خلق ابلاغ كندكه خداي يكتا رابپرستندواز بتان وطاغوتيان وفرعونيان دوري گزينند (نحل / 36) ودرمورد رسالت همه رسولان؛ امر به تبليغ عبوديت خداوندرانموده است (انبياء / 25) واصولا هدف از خلقت ‹ جن وانس › را« عبادت » مي داند (ذاريات/65 )و از آنجا كه هدف ارسال رسولان هم هدايت انسان بسوي خداي تبارك وتعالي شناخته شده است  بنابراين عبوديت يكي از اصول تبليغي رسولان مي باشد . و يكي ديگري عدم اطاعت  از طاغوت (نحل/36) وشيطان(يس / 61)مي باشد.

                

   4 -قسط وعدل

            اي رسول ما بگو كه « پروردگارمن امر كرده به قسط وعدل وراستي (اعراف / 29)وسفارش مي كند كه هرگاه حكم كردي  بعدالت حكم كن (مائده /42) و در مورد صلح ميان دو گروه از مسلمانان متخاصم مي فرمايد: كه هرگاه به حكم حق برگشتيد با حفظ عدالت ميان آنها صلح دهيد وهميشه عدالت پيشه كنيدكه خداوند بسيار اهل عدل و داد را دوست دارد(حجرات /9)

 

 

        5- تلاوت؛ تعليم ؛ تزكيه:

        بدون شك يكي از وظايف ورسالت عالي رسولان حق اين سه مورد بسيارحساس مي باشد در آياتي در اين باره    مي فرمايد : رسول گرامي خود را بر خلق فرستاديم كه آيات ما را براي شما تلاوت كند ونفوس شما را از پليدي وآلودگي وجهل وشرك پاك ومنزه گرداند وبه شما تعليم شريعت و حكمت دهد واز او هرچه را نمي دانيد بياموزيد(بقره/ 151)و در دعاي حضرت ابراهيم خليل الرحمن (ع )داريم كه فرمود : پروردگارافرزندان مارا شايسته آن گردان كه ميان آنان رسولي برانگيزي كه بر مردم تلاوت آيات تو كند وآنان را علم كتاب وحكمت بياموزند وروانشان را از هر ناداني وزشتي پاك ومنزه سازد (همان/129)

              6-بيان كننده حقايق مخفـي كتاب.:

            در آياتي وظيفه رسولان رابيان كننده حقايق مخفي كتاب مي داند ودراين مورد مي فرمايد « اي اهل كتاب رسولان ما آمد تا براي شما حقايق دين را بيان كند (نساء / 19)و يا مي فرمايد : « اي اهل كتاب رسول ما آمد تا حقايق واحكام بسياري از آنچه كتاب آسماني ‹ تورات وانجيل› را پنهان ميداريد براي شما بيان كند (همان / 15)

              7- داوري وحكم به عدل :

يكي ديگر ازموارد رسالت رسولان قضاوت بعدل در بين مردم است كه در اين مورد مي فرمايدكه : تو (اي پيغمبر ) بآنجه خدا به تو فرستاد ميان مردم حكم كن(مائده / 42) وپيرو خواهشهاي آنان مباش وبينديش كه مبادا تورا فريب دهند (همان / 49) و در مورد حضرت داوود مي فرمايد: ‹ ما تورا در روي زمين مقام خلافت داديم تادرميان خلق خدا به حق حكم كني وهرگز هواي نفس راپيروي نكني (ص /26)

«« نگــا ه كلــي»»

        در رابطه با چگونگي ارتباط ‹‹ نبي و رسول ›› از جنبه الهـي واجتماعي با توجه به كاربرد اين دو واژه در آيات قرآن كريم وروايات ونظرات ارائه شده مي توان رابطه آنهـا را رابطه طـولـي دانست . يعني رابطه اين برگزيدگان گرامي از نظر الهي ( رابطه باخداي تبارك وتعالي ) اصل بر نبـــوت است. چه به معناي‹ رفعت مقام ومرتبت عالي شان› ويا ‹ آگاه به اخبار مهم غيبي› زيرا خداوند مي فرمايد كه ما به رسولان كتاب و حكمت ونبوت عطاء كرديم (حديد / 25و ال عمران /79) و هم از لحاظ روحيات فردي وشخصي  تا رسولي داراي روحيات «نبي» نشود ورفعت مقام نيابد نمي تواند به مقام رسالت برسد .

 گرچه انبياي كه به مقام رسالت رسيده اند داراي شانيتي مضاعف مي گردند كه خداوند تمام حركات وسكنات وگفتار ورفتار آنها را وهمچنين برخوردهاي آنان را با مردم وبرعكس را به خود منتسب مي كند و همواره واژه رسول را همراه با نام مبارك خود مي آورد (براي نمونه ال عمران / 132و انفال / 27و41و محمد/ 32) و از جنبه اجتماعي هم  داراي خصوصيات روحي ميباشند كه مي توانند تمام رنج و زحمت تبليغ وهدايت مردم واذيت وآزار وعصيان آنهارا تحمل كنند پس مي توان گفت درا ين رابطه طولي كه بين ‹ نبي ورسول› برقراراست ‹ رسول و رسالت›  در طول  ‹ نبي و نبوت ›قرار ميگيرد ورسولان علاوه بر مقام نبوت داراي مقام رسالت مي باشند واما بعضي از انبياء هستند كه خداوند آنها را در قرآن بعنوان نبي معرفي نموده است يعني به مقام رسالت نرسيده اند (مريم / 49و 53و 56)با اين وجود مي توانند رابطه عموم وخصوص مطلق را داشته باشند يعني هر رسولي نبي است اما بعضي از انبياء رسول نيستند

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 0:57  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

درآمدی بر واژه رسول و نبی (ص)2كاربرد واژه رسول ونبـي در قرآن كريم :

كاربرد واژه رسول ونبـي در قرآن كريم :

     در اينجا بعضي از صفات ويژگيهاي رسولان گرامي وانبياء عظام باتوجه به كاربرد دو واژه (( رسول ونبي )) در قرآن كريم را بطور فهرست وار را  مي آوريم ودر اين رابطه خصوصيات وويژگيهاي ؛ فردي ؛ خانوادگي ؛  اجتماعي و الهـي را مورد بررسي قرارمي دهيم .

الف: خصوصيات فردي.

            انبياء

             قرآن كريم در وصف خصوصيات فردي انبياء مي فرمايد : آنها انسانهاي هستند كه مورد هدايت الهي اند. {انهام / 10 }وخدا ترس وپرهيزكارند وتابع راي كافران ومنافقان نمي باشند .{ احزاب / 2 }و به خداايمان داشته وبه مومنين اطمينان دارند . {توبه /61 }و در برابر مشكلات وسختيهامثل كشته  شدن اصحاب وياران خود صابرند .ال {عمران / 146}و در انجام ماموريت خود هيچ سفارش به پرستش خود نمي كنند  ودر خواست مزد نمي نمايند الا اينكه متذكر ياد خد اوند شوند (انعام / 90) ونه در امور ‹مثل غنيمت› خيانت مي كنند(همان /161) ونه ستمكارو شقي هستند(مريم /13) وزودباوري كه منافقين معتقد به آن هستند ؛ لطفي است بر آنها و رحمتي است بر مومنين (تو به 61) و خداوند آنها را در هنگامي كه تلاوت  آيات الهي مي نمايند ومورد دسيسه شياطين قرار مي گيرند ياري مي دهد،(حج / 52)

رسولان

                 و در همين خصوص در وصف رسولان حق ويا در سفارشاتي كه به آنها دارد مي فرمايد:آنها رسولان اندكه در برابر مشكلات تبليغ واذيت امت صابرند(احقاف / 35)وناصح وامين اند(اعراف / 93) برخي بر برخي فضيلت دارندوبرخي باخدا سخن گفته اند وبرخي رفعت مقام يافته اند وبرخي معجزات آشكارداده شده(بقره / 253)

و به آنچه به آنها نازل مي شوند مومنند وازخدا مي ترسند(احزاب/ 39) ونورند(مائده / 26) وآنچه مي گويندجز وحي الهي چيزي نيست(نجم / 3-4)وهمه بشرند(ابراهيم/11- 14و اسراء /95) ودر بازار راه مي روند وغذاي پاكيزه تناول مي كنند وداراي زن وفرزنداند وكار نيك وعمل صالح انجام ميدهند(رعد / 38)وحضرت رسول اكرم (ص) وحضرت ابراهيم(ع)روياي صادقانه ديد ه اند(فتح /27)،

                                                                                                                                                                                                                                                    

              ارتباط با خانواده:            

              آيات قرآن كريم در رابطه با ارتباط انبياء ورسولان با خانواده تفاوت چشمگيري قائل مي باشد به گونه اي كه از همين جا تصور گرديده كه رسالت انبياء  بيشتر درحدودمسائل خانوادگي بوده است زيرا با نگاه اجمالي به آيات مباركه قرآن كريم ؛ مي يابيم كه همراه واژه رسول  فقط درآيه 13 سوره مباركه رعد كه  مي فرمايد « ما رسولاني پيش از تو به خلق فرستاديم وبرهمه زنان و فرزندان مقرر نموديم» آمده است ،

                  اما در مورد انبياءآيات متعددي آورده شده است كه بدين قراراست .

« سفارش به پيامبرجهت زنان ودختران خود وزنان مومنان كه خويشتن رافرو پوشند كه اين كار براي اينكه آنها (به عفت وحريت ) شناخته شوند تا از تعرض وجسارت ( هوس رانان ) آزار نكشند  بسيار بهتر است (احراب / 59) و همچنين دستوراتي در چگونگي طلاق زنان ويا رجوع به آنها وبرخورد در هنگام طلاق وعده زنان يائسه وحامله ووضعيت شيردادن وپرداخت نفقه به زنان شيرده آورده است(طلاق /1-6)ودر سوره تحريم در مورد راز گفتن پيامبر بايكي از زنانش وفاش شدن اين راز بين زنان او وآگاهي يافتن پيامبر ا ز افشاي رازش آمده است (تحريم / 3)و در مورد زنان پيامبر مي فرمايد :كه زنان پيامبر مادران مومنان هستند(احزاب /6)ودر ادامه به آنان توجه مي دهد كه «اگر طالب زيور دنيايند طلاق داده خواهند شد واگر طالب خدا وپيامبر ومشتاق آخرت هستند اجر عظيم خواهند گرفت (احزاب /25- 28)و اگر نافرماني كنند دو برابرديگران عذاب خواهند ديد (احزاب / 30)و در برخورد بامردان بيگانه نبايد نرم ونازك سخن بگويند (احزاب /32)و پيامبر را دستور مي دهد درمورد همسر پسر خوانده خود سنت شكني كند وبا او ازدواج نمايد(احراب/37)وزناني كه بر پيامبر حلالندرا عبارت از دختران عمه ؛ خاله ؛ دايي؛ عمو؛وكنيزان ملكي و……,,…………….مي داند (همان /50)

             

                  ويـــــژ گيهـــــــاي اجتمـــــــاعــي

« ارتباط انبياء با مردم »    

            خداوند تبارك وتعالي در قرآن كريم در اين مورد مي فرمايد كه: پيغمبر اولي وسزاوارتر به مومنان است از خود آنها ( يعني بايدمومنان حكم واراده او را مقدم بر اراده خود بدانند واز او اطاعت كنند) (احزاب / 6) و آنها را فرستاد تا بر نيك وبد خلق گواه باشند وخوبان رابه رحمت الهي مژده دهند وبدسيرتان را از عذاب خدا بترسانند(همان / 45)و ارسال آنها به شهرها همراه با شدايد ومشكلات براي اهالي آن شهر بوده است تا اينكه مردم به درگاه خدا باتضرع وزاري رو آورند(اعراف / 94) و در مورد بيعت با زنان مومن شرايطي قائل مي شود كه هرگز شرك به خدا نياورند وسرقت و زناكاري نكنند وفرزندان خود را بقتل نرسانند وبركسي بهتان وافتراء ميان دست وپاي خود نبندند ( يعني فرزندي كه( ميان دست وپاي خود) پرورده اند وعلم به انعقاد او از كسي دارند به دروغ به ديگري ( غير پدرش) نبندند ودر امور معروف با پيامبر مخالفت نكنند(ممتحنه/12)

««ارتباط مـردم با انبياء(ع)»»

      دررابطه مر دم با انبياء (ع)باز هم آيات بر جنبه خانوادگي توجه دارد و مي فرمايند : « اي كساني كه به خدا ايمان آورديد به خانه هاي پيغمبر داخل مشويدمگرآنكه اذن دهد وبر سفره طعامش دعوت كند در آن حال هم نبايد زودتر از وقت آمده وبه ظروف غذا چشم انتظار گشائيد بلكه موقعي كه دعوت شديد بيايد وچون غذا تناول كرديد زود از پي كار خود متفرق شويد نه آنجابراي سرگرمي وانس به سخنراني بپردازيد كه اين كار پيغمبر را آزار مي دهد واو به شما از شرم اظهار نمي دارد ولي خدا را از شما بر اظهار حق خجلتي نيست(احزاب / 52)و هرگاه از زنان رسول متاعي ميطلبيد از پس پرده طلبيد كه حجاب براي آنكه دلهاي شما پاك وپاكيزه بماند بهتراست ونبايد هرگز رسول خدا را ( درزمان حيات ) بيازاريد ونه پس از وفات هيچگاه زنانش را به نكاح خود در آوريد كه اين كار نزد خدا (گناهي ) بسيار بزرگ است (احزاب  / 53)

             و در مورد ادب سخن گفتن با او ميفرمايد : اي اهل ايمان فوق صوت پيغمبر صدا را بلند مكنيد كه اعمال نيكتان ( در اثر بي ادبي )محو وباطل مي شود(حجرات /2)وآنان كه نزد پيامبر خداباصداي آرام وآهسته سخن گويند آنهادر حقيقت خدا دلهايشان رابراي مقام رفيع تقوي آزموده وآمرزش واجر عظيم نصيب فرموده است(همان /3)

        

« رابطـه رسولان حق با مـردم»

                    خداوند تبارك تعالي دراين مورد مي فرمايدكه اين رسولان همه جنس خود مردمند (توبه / 128)وبر انجام عمل مردم آگاهند (همان 105)وشاهد بر شمايند همانگونه كه خداوند شما راشاهد برخلق قراردادة(حج / 78) وعزت را مخصوص خدا ورسول واهل ايمان مي داند (63)وآنها را با ادله روشن براي اصلاح خلق گسيل داشته است اما بسياري از مردم بعد از آمدن رسولان بنا را بر فساد گذاشته اند(64) وآنها طبق شرايط خاص با مشركان پيمان مي بندند(65) و انفال وخمس(انفال 1/41) واموال كافراني ‹آنجا كه بدون كارزار بدست آيد› متعلق به رسول مي داند(حشر /7)دراين رابطه ميتوان عناوين زير را فهرست كرد.

عموميت تبليغ

قرآن كريم  ارسال رسولان را براي همه مردم ميداند ودراين رابطه مي فرمايد :

‹براي هرامتي رسولي فرستاديم تا پيام حق را به خلق ابلاغ كند(يونس /47)ودرميان آنها حكم به عدل نمايد(نحل / 36)

شاهد بر اعمال مردم .

در اين رابطه مي فرمايد : ما به شما رسولي فرستاديم كه شاهد اعمال شماست (مزمل /15)و يا مي فرمايد:ما همچنان شما مسلمين را به آئين اسلام هدايت كرديم وبا اخلاق معتدل وسيرت نيكو بياراستيم تا گواه مردم باشيد چنانچه پيغمبر را گواه شما كرديم تا شما از وي بياموزيد.(بقره /143)                                         

حجت بر مردم

             ارسال رسولان براي اين است كه خدا اهل هر دياري را (تا اتمام حجت نكرده ) و آنها غافل وجاهل نباشند هلاك نگرداندا(انعام / 131) ودر آيه اي ديگر مي فرمايد كه رسولان مبشرومنذر را فرستادتا آنكه پس از فرستادن اين همه رسولان مردم  بر خدا حجتـي نداشته باشنــد .(نساء / 165) 

4-هاديان خلق

اوست خدائي راكه رسول خود را با دين حق بهدايت  خلــق فرستاد تا برهمه اديان عالم تسلط وبرتري دهد(توبه / 33)

              

 

 5- اسوه مردم اند.

      البته رسول خدا براي شما ( در صبر ومقاومت ………….) اسوه مي باشند (احزاب / 21)وبراي شما مومنان بسيارپسنديده ونيكو ست كه به حضرت ابراهيم (ع) واصحابش اقتدا كنيد(ممتحنه/4).

               6- ولــــي مردم اند.

ولي وياور شما تنها خدا ورسول وآن مومناني هستند كه نماز بپا داشته وبه فقيران در حال ركوع؛ زكات  ميدهند(مائده / 55)

   7-از جنس قـوم هستند .

همانا رسولي ازجنس شما رابراي هدايت خلق آمد كه از فرط محبت ؛ فقر وپريشاني وجهل وهلاكت شما بر او سخت ميآيد(توبه /128)اي گروه « جــن و انــس » آيا براي هدايت شما از جنس خودتان رسولاني نيامد(انعام / 130)

                8-به زبان قوم سخن مي گويند.

ما هيج رسولي درميان قومي نفرستاديم مگر به زبان قوم سخن مي گفتند تا بر آنها ‹معارف الهي› بيان كنند(ابراهيم /4)

9- مخالف با هواي نفس مردم اند.

                ما از نبي اسرائيل پيمان گرفتيم وپيغمبراني را بر آنها فرستاديم . هر رسولي آمد چون برخلاف هواي نفس آنها سخن گفت . گروهي را تكذيب كرده.(مائده / 70)

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 0:51  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

درآمدی بر واژه رسول و نبی (ص)در قرآن 1

    « مقـدمــه»

 

يكي ازمسايلي كه از ديدگاه قرآن وروايات وبه تبع آن در كلام اسلامـي قابل بحث و بررسي است كاربرد دو واژه(رسـول و نبي) است .

در قرآن ومعارف ديني هم تعبير‹نبي ›آمده و هم تعبير ‹رسول› و اين مسئله رادر ذهن متبادر مي سازد كه هدف ازكاربرد دو واژه در مورد منتخبين و برگزيدگان الهي به منظور خاصي صورت گرفته است .آيا مقصوداين است   كه آنها از دو طيف خاص بوده اندودرنتيجه داراي دومسئوليت ووظيفه.يااينكه همه يك جريان بيش نيستند. فقط ازدو واژه درموردآنها استفاده شده است.

            از برخي آيات قرآن كــريم كه از يك واژه  استفاده شده استفاده مي شود كه همه آنها داراي يك خصوصيت وويژگي بوده اندمثل آنجا كه مي فرمايد،{مردم همه يك امت بوده اند پس خداوند نبييين  ( پيامبران) را بعنوان بشارت دهندگان وبيم دهندگان برانگيخت.بقره /213

             و اما از برخي آيات برداشت دوئيت وجدائي مي شود . مثل آنجا كه هر دو واژه را در كنار هم آورده و مي فرمايد :

{ به ياد آر موسي را در كتاب همانا او بنده اي خالص ورسول ونبي بود . مريم / 51   ويادر آيه اي ديگر مي فرمايد{ و پيش از تو هيچ رسول ونبي را نفرستاديم حج / 52

             كه به ظاهر نشانگر دو گانگي بين منتخبين مي باشد .زيرا درصورتي كه اين دو واژه در مورد يك طيف از برگزيدگان بود . با ذكر يكي ازديگري بي نياز مي شديم .

      ما در اين  مقاله سعي خواهيم نمود كه با استفاده از آيات كريمه قرآن تشابه و تفاوت كاربرد اين دو واژه رابررسي  نمايم .

              معنـــاي لغـــوي

             واژه(نبي) صفت مشبه بر وزن (فعيل) است چنانچه ازماده « نبوه » مشتق شود به معناي رفعت وبلندي مقام مي باشدو اگر ازماده « نباء »  به معناي( خبر) مشتق باشد مفهوم آگاهي واطلاع ميرساند. و واژه((رسول))به معناي فرستاده وپيك است خواه رسالت او رسانيدن پيام باشد وخواه انجام كار. و در فارسي لغت (رسول) را به پيامبر وپيام آورترجمه شده است .

        شهيد مطهري در مجموعه آثار مي آورد كه : كلمه (نبي ) از ماده / نباء/است و / نباء /يعني خبر البته خبرهاي مهم وعظيم وخبرهاي صادق و‹ نبي› يعني خبردهنده . چون انبياء ا ز طرف خداوند خبرهاي مي آورده اند وبه مردم مي رسانده اند به آنها نبي مي گفتند (( ومي توان معناي ديگر (بلندمرتبه و والامقام)را لازمه مقام نبوت دانست نه معناي مطابق آن )).

 وكلمه (رسول) ازماده / رسالت/ است كه در اصل معنايش (رهايي ) است واين كلمه را مطلق در مورد فرستادن به كار مي برند ([i]).

معنـــاي اصطـــلاحــي

           بامراجعه به روايات واحاديث  ماثور از ائمـه هدي، تعاريفي از اين واژگان ارائه نموده اندكه ما دراينجا با ذكر چند نمونه  مقاله را مزين مي نمايم .

          احول مي گويد : از امام باقر (ع)درباره تفاوت بين رسول و نبي و محدث پرسيدم . در پاسخ امام فرمودند : رسول كسي است كه جبرئيل برابرش مي آيد. و او را مي بيند و با او سخن مي گويد  و پيامبر كسي است كه فرشته را در خواب مي بيندوصداي او را مي شنود  مانند روياي حضرت ابراهيم (ع){ وپيامبر اكرم (ص) }و محدث كسي است كه با او سخن مي گويند و او مي شنود ولي نه در خواب و نه در بيداري با فرشته روبرو نمي شود . ([ii])

        زراره گويد: از امام باقر (ع ) درباره( آيه 54 سوره مريم) «« و (او) رسولي ؛ پيامبر بود »» پرسيدم فرمودند : پيغمبر كسي است كه در خواب مي بيند و آواز را مي شنود واما فرشته را به چشم در بيداري نبيند و رسول كسي است كه آواز فرشته را بشنود و در خواب و بيداري فرشته را بيند ([iii])

    مي توان در اين مورد گفت : كه اين تعاريف فقط رابطه برگزيدگان را با منبع وحي بيان  مي دارد در مورد ارتباطات ديگر مانند ارتباط با خانواده و جامعه (مؤمنان و كافران ) و ………سخني ندارد .

         نظر علامه طباطبايي(ره) :

          علامه طباطبايي در تفسير گران سنگ  ، الميزان در تشابه و تفاوت نبي و رسول مي فرمايد : خداي سبحان در مورد مرداني كه متكفل وظيفه ارتباط و هدايت مردمند دو تعبير بكار برده است . در يكجا بگونه اي سخن مي گويد كه گويي همه انبياء ورسولان را به يك مراد گرفته است فقط در بعضي از آيات با لفظ رسول و در بعضي با لفظ نبي بيان داشته وگرنه هر كجا كه نبي آمده منظور همه رسولان  مي باشد و هر كجا رسول آمده همه انبياء مورد نظر مي باشند .   

         در آيه 69 سوره مباركه زمر مي فرمايد : انبياء وشهدا براي گواهي احضارشوند وميان خلق بحق حكم كنند ))

          ويا در آيه 199 سوره مباركه مائده مي فرمايد : (( روزي كه  خدا همه رسولان را جمع گرداند وآنگاه آنان راگويد چگونه امت  دعوت شما را اجابت كردند ».

           ودر آياتي ديگر با در كنار هم آوردن اين دو واژه گويي مي خواهد بيان دارد كه مقام وشانيت ووظيفه اين دو گروه برگزيده با هم فرق دارند

           در آيه 51 سوره مباركه حج مي فرمايد (( پيش ازتو هيچ رسول ونبي را نفـرستاديم ))

      ويا در آيه 51سوره مباركه مريم مي فرمايد ((به ياد آور موسي را در كتاب كه همانا او بنده اي خاص ورسول ونبي بود.

              علامه طباطبايي (ره ) در ادامه مي فرمايد: اين فرق مورد تائيد كلام خداي تعالي نيست . در آيه 51 سوره مباركه مريم ؛ آيه در مقام مدح وتعظيم است و بدين خاطر حضرت موسي (ع) را هم «رسول » خواند وهم «نبي ».ومقام مدح اجازه نمي دهد اين كلام راحمل بر ترقي از خاص به عام كنيم وبگوييم معنايش اين است كه اول نبي بوده وبعدا به مقام رسالت نائل آمده است .  و نيز در آيه 51 سوره مباركه حج كه مورد استناد واقع شده است ميان ((رسول ونبي))جمع نموده ودر باره هر دو تعبير ((ارسلنا)) آورده است وهر دو را (مرسل) خواند . وهمچنين در   آيه 61 سوره مباركه زمر همه مبعوثين را انبياء مي خواند . ونيز در آيه 40 سوره مباركه احزاب پيامبر اسلام را هم رسول وهم نبي خواند و نيز آيات ديگر كه ظهور در اين دارد كه هــرمبعوثي كه رسول به سوي مردم است نبي نيز مي باشد .و اين با آيه (و كان رسولا نبيا اورسولي نبي بود ) منافات ندارد چون دراين آيه از دو كلمه رسول ونبي معناي لغوي آنها منظور است نه دو معناي اسمي كه معني لغوي را از دست داده باشدو در نتيجه معناي آيه اين است كه (( او رسولي بود باخبر از آيات ومعارف الهي) . و همچنين آيه ( پيش از توهيچ رسول ونبي را نفرستاديم )) چون ممكن است گفته شود كه نبي و رسول هر دو به سوي مردم گسيل شده اند با اين تفاوت كه نبي مبعوث شده تا مردم را به آنچه از اخبار غيبي كه نزد خود دارد خبر دهدولي رسول كسي است كه به رسالت خاصي زائد بر اصل نبوت گسيل شده است.

             بنابر اين نبي كسي است كه براي مردم آنچه مايه صلاح معاد ومعاششان  است يعني اصول وفروع دين را بيان مي دارد .البته اين مقتضاي عنايتي است كه خداي تعالي نسبت به هدايت مردم به سوي سعادت دارد . و اما رسول كسي است كه حامل رسالت خاصي باشد مشتمل بر اتمام حجتي كه به دنبال مخالفت با آن عذاب وهلاكت وامثال آن باشد. ([iv])

           آنچه از سخنان علامه طباطبايي(ره) بدست  مي آيد مي توان به قرار ذيل ميباشد

          1 -هر مبعوثي كه رسول به سوي مردم است نبي نيز است .

                 2 -بعضي از مبعوثين فقط نبي ميباشند كه آنچه مايه صلاح معاد ومعاش مردم است براي آنان مي آورند  

        3-رسولان حامل رسالتي هستند كه مشتمل بر اتمام حجت است .

                        

                          نظر نويسندگان تفسير نمونه

            نويسندگان محترم تفسير نمونه در مورد فرق كاربرد اين دو واژه بيان مي دارند كه : (رسول) به پيامبراني گفته   مي شود كه مامور به تبليغ و دعوت به آيين خود بوده اندو (نبي ) چنانچه ازماده اصلي اين  لغت پيداست . كسي است كه از وحي الهي خبر مي دهد هرچند مامور به تبليغ گسترده نيست . در واقع طبيبي است كه دردمندان به سراغ اومي روند و از او دارو ودرمان مي جويند ومي دانيم كه شرايط و محيط پيامبران هم مختلف بوده وهركدام ماموريتي داشته اند

            ودرموردآياتي كه هر دو واژه را با هم به كار برده اندمانند آيه 157سوره مباركه اعراف مي آورند  كه( نبي) به كسي گفته مي شود كه پيام خدا را بيان مي كند وبه او وحي نازل مي شود وهرچندمامور به دعوت وتبليغ نباشندو اما (رسول) كسي است كه علاوه بر مقام نبوت مامور به دعوت و تبليغ به سوي آئين خدا وايستادگي در اين مسير مي باشد.در حقيقت رسالت مقامي است بالاتر از نبوت و بنابر اين در معناي رسالت ‍؛ نبوت  هم ميباشد و در اين آيه آنچه  سر بسته در مفهوم رسول افتاده به صورت مستقل وروشن به عنوان تجزيه و تحليل صفات او در ( النبي الامي ) ذكر شده است .

             و در ذيل آيه 51 سوره مباركه مريم بيان مي دارند. كه  اين آيه  اشاره به رسول ونبي بودن حضرت موسي (س)مي باشد؛ حقيقت رسالت اين است كه ماموريتي را برعهد كسي بگذارند واوموظف به تبليغ واداي آن ماموريت شود واين مقامي است كه همه  پيامبراني كه مامور به دعوت بوده اند داشته اند.، و ذكر ((نبيا)) در اينجا اشاره به علو مقام ورفعت شان اين پيامبر بزرگ است،

              بنابر اين نويسندگان محترم تفسير نمونه معتقدا ندكه:

رابطه (رسول ونبي)عموم وخصوص مطلق است يعني هر رسولي نبي است ولي هر نبي رسول نيست.

      2-از جنبه دريافت وحي هردو دريك سطح اندواز اخبار غيبي مطلع اند . ولكن يكي مامور به تبليغ است وديگري مامور به تبليغ گسترده نيست .

        3-واژه  نبي را در هر دومعناء بكار برده اند و باتوجه به جايگاه كلام بعضي اوقات از ريشه ((نباء))به معناي خبر دار وآگاه ازغيب گرفته اند ودربعضي از اوقات از ريشه (( نبوه)) بمعناي علو مقام ورفعت يا بعبارت ديگر شخص عالي مقام گرفته اند([v])

بدين ترتيب ازاختلاف در دو معناي رسول ونبي جلوگيري نموده اند وهر دورا درطول هم مي دانند الا اينكه براي رسول وظيفه  تبليغي گسترده تري در سطح جامعه قائل اند .   

             نظرات ديگر :

           از مجموعه نظرات ديگر هم چيزي در همين حدود برداشت مي گردد .كه واژه (رسول ) در مورد پيام آوران الهي مستلزم آگاهي آنان از محتواي پيام (وحي ) مي باشد ودر اين صورت رابطه  (نبي ورسول) با توجه به

 

اين لازمه عموم و خصوص مطلق است . واما از لحاظ مصداقي با عنايت به آياتي كه دو واژه را در كنار هم بكار برده است به گونه اي دوگانگي وتنافي افاده مي كند ودر اين صورت عنوان ((رسول))باويژگي خاصي لحاظ مي  شود كه بر (( نبي )) صادق نخواهد بود و((رسول )) در اين مواردبه معناي (( نبي )) اي خواهد بود كه  اضافه بر ابلاغ پيام الهي به مردم رسالت ديگري نيز داشته باشد وآنگاه كه باهم در يك جمله بكار نروند متصادق بوده وبا دو مفهوم به يك مصداق اشاره دارد.



1-{« مطهري مرتضي مجموعه آثار جلد يك ص (341)»}

[ii] -{«  اصول كافي- ثقه السلام كليني (ره)- جلد 2 باب فرق بين نبي ورسول»}

[iii] - {« همان »}

[iv] --{« علامه طباطبائي محمد حسين تفسير الميزان-  جلد 2 ص 210 درمبحث( گفتاري در نبوت) »}         

[v] --{« جمعي ا ز نويسندگان )آيت الله مكارم شيرازي)- تفسير نمونه - جلد 14 ص 145 »

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 0:48  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

ابزار شناخت در قرآن 4مرجعیت و تاریخ

مرجعيت :

مرجعيت كه در اصطلاح ، استناد به اقوال و آراي صاحب نظران است را مي توان در كنار ابزارهاي ديگر مثل عقل و وحي و الهام بعنوان تكميل كننده آنها  نامبرد .چنانچه قرآن كريم در آيه 37 سوره  ق  به آن اشاره نموده و مي فرمايد

                    ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب او القي السمع وهو شهيد

‹در اين ( قرآن ) تذكري است براي كسي كه صاحب قلب ( عقل ) است ياگوش دل فرا  مي دهد در حالي كه حاضر باشد 0›

 در اين آيه دو گروه را به عنوان استفاده كننده از تذكر الهي معرفي مي نمايد0 يكي صاحب قلب كه چشمه هاي حكمت از درون دل او مي جوشد و ديگري مستمع شاهد و آن كسي است كه كلام صاحبدل را گوش مي دهدو آن را در ك مي كند و ايمان مي آورد ودر تمام عمر اطاعت مي نمايد0 خداوند چنين شخصي را در رديف صاحب دل قرارداده است 0 بنابر اين قرآن ضمن تكريم مقام صاحب دل جواز تقليد از آنان را تاييد فرموده است بعبارت ديگر صاحب دل رابعنوان مرجع معرفي نموده و كسي كه از او اطاعت مي كند هم در رديف صاحب دل مي داند كه از قرآن بهره مي برد0

.همچنين در آيه 170 سوره بقره بگونه اي ديگر به اين نكته اشاره داردو مي فرمايد0

و اذا قيل لهم اتبعو ا ماانزل الله قالوا بل نتبع ما القينا عليه آبائنا  او لوكان آبائهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون

‹هنگامي كه به آنها گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده است پيروي كنيد مي گويند : نه ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروي مي نماييم ، آيا اگر پدران آنها چيزي نمي فهميدند و هدايت نيافتند باز از آنها پيروي خواهند كرد 0›

در فراز پاياني اين آيه شريفه تصريح مي فرمايد كه اطاعت از پدران در صورتي كه هدايت نيافته و نمي فهمند ممنوع است و به هيچ عنوان اطاعت از پدران آگاه و فهميده وهدايت شده را نفي نكردند 0 بعبارت ديگر پدران و آباء مي توانند مرجع جهت هدايت باشند اما به اين شرط كه آنها خود هدايت يافته و آگاه باشند 0

و همچنين حضرت امير مومنان علي (ع)‌در نامه 31 نهج البلاغه[i] خطاب به فرزندش سفارش مي نمايد كه يكي از راههاي يافتن راه صحيح ودرست پيروي از نياكان و پدران پاك و هدايت يافته ات مي باشد 0

 بدين ترتيب از نظر قرآن و نهج البلاغه رجوع به مرجع آگاه و هدايت يافته و پيروي از آن جايز است اما در اينجا جاي دو سوال باقي است و آن اينكه در اين صورت هر كس به صرف اين ملاك مي تواند مرجع خود را هدايت يافته بداندو به سخنان و قول و فعل او رجوع كند و از آن بعنوان ملاك  معيار سخن خود بهره ببرد و ديگر اينكه اگر بين دونظر از مراجع تعارض پيش آمد ما با اين معيار و ملاك ( هدايت يافتگي ) نمي توانيم راي به حقانيت هر دو يا يكي از آنها بدهيم 0

درپاسخ  چنانكه گفته شد اين راه و ابزار بعنوان ابزار مستقل كه في نفسه داراي اعتبار باشد مطرح نگرديده است بلكه در كنار ابزارهاي ديگري مثل عقل ، وحي و الهام داراي اعتبار است0

در ثاني براي هدايت يافتگي و آگاه و فهميده بودن مرجع ملاك و معياري قرار داده اند و آن اينكه بايد به رسالت و امامت و عصمت متكي باشد 0 بنابر اين براي استناد به  قول وفعل  هر فردي  بعنوان مرجع بايد قبلا رسالت وامامت و عصمت آنها بواسطه ادله عقلي اثبات گردد 0 بعبارت ديگر مراد از مرجع درا ينجا انبياء و ائمه معصومين (ع) مي باشند كه عصمت و وثاقت قول وفعل و تقرير آنان در جاي خود اثبات شده است0 البته علاوه بر اين سخنان و افعال آنها هم در صورتي در بيان احكام شرعي حجيت دارد كه از حيث سند و دلالت  معتبر باشند ويعني انتساب آن به معصوم (ع) احرازو اثبات شده باشد. و در اين  صورت است كه گفتار و افعال آنها در حد يقينيات ترديد ناپذير قرار مي گيرد وبدين ترتيب مرجعيت بعنوان ابزار ثانوي در كنار عقل ووحي اعتبار مي يابد0

و در اين زمان كه دسترسي بمعصومين (ع)ميسر نيست ومطالب آنها به روش نقلي و با واسطه بدست ما مي رسد 0 آن سخنان بايد مورد بررسي و كارشناسي قرارگيرد  واز راههايي كه خود معصومين (ع) ارائه كرده اند صحت انتساب وميزان اعتبار آنها شناسايي شود 0  

براي اين منظور دلائل نقلي راهم مثل دلائل عقلي به يقيني و ظني تقسيم نموده اند بدين گونه كه  خبرهاي واصله را به سه دسته تقسسم نموده اند 0  خبرها يا  متواترند يا غيرمتواتر ( واحد ) و خبرهاي غيرمتواترياهمراه با قرائن هستند و يا همراه با قرائن نيستند 0

 خبرهاي متواتر و خبرهاي غير متواترهمراه با قرائن قطعي و يقين آور را در زمره دلائل يقيني قرار داده اندو خبرهاي غير متواتر كه همراه با قرائن نبوده ولي مخبران آنها    موثق اند را در زمره دلائل ظني شمرده اند 0 بدين ترتيب دسته اول را در حد بديهيات ثانويه دانسته كه دليل مستحكمي بين ما و نظرات  معصومين (ع) مي باشند و دسته دوم كه احتمال خطا در آنها مي رود ، روش عقلا بر اين است كه در جائي كه به معرفت يقيني دسترسي نباشد درمقابل عمل به اين اخبار تمسك مي جويند [ii]

لازم به ذكر است كه آگاهي و تسلط و تعمق در مسائل روايات و تطبيق آن ها با زمان برعهد علماء دين و فقها ء مي باشد 0 و بدين صورت  آنها هم بعد از ائمه طاهرين (ع) جزء مرجع محسوب مي گردند و اساسا راز اين كه به فقها و مجتهدان واجد شرايط « مرجع تقليد »گفته   مي شود، همين است كه آنها در زمان غيبت امام معصوم(ع) كه دسترسي به آنها ممكن نيست  به عنوان كارشناسان و متخصصان و مرجع رسمي وموردوثوق مردم در استنباط احكام مي باشند و لذا با احراز صلاحيت علمي و ديني ، قول و فتواي آنان نيز معتبر است 0بنابراين مراجع هدايت يافته عبارتند از: انبياء و ائمه معصومين (ع) و فقهاي واجد شرايط مرجعيت 0 كه نظر و سخن اينها ملاك و معيار سنجش  رفتار ديگران قرار مي گيرد 0بدين ترتيب با انضمام مرجعيت به وحي و الهام و به كمك عقل مجموعه گسترده اي از  معرفت ديني يقيني و معتبر در دستر س انسانها قرار مي گيرد 0

 

 تاريخ

يكي ديگر از راه و ابزار معرفت كه مورد توجه قرآن كريم قرار گرفته است « تاريخ » است 0 قرآن قسمتهاي زيادي از تارخ امتهاواقوام پيشين و تلاش انبياء براي هدايت آنها و نيز آثار بازمانده ار آنها را با الفاظ و عبارات ظريف و دقيقي بازگو ميكند و نقاط تاريك و روشن زندگي آنها را با ذكر پيامدهاي آنها نشان داده تاسبب بيداري و آگاهي  خوانندگان و معرفت آنان نسبت به مسائل  مختلف گردد و انسانها حقايق زندگي خويش را در آيينه تاريخ پيشينيان بيابند و آويزه گوش خود قرار دهندوچراغ راه خودنموده و مسير زندگي مطلوب ومدنظر قرآن را انتخاب كنند 0

قرآن درآيات متعددي و باواژه هايي مثل ‹ قصص› بر وزن نفس به معناي جستجو در آثار اشياء‹ عبرت› بمعناي عبوروياكيفيتي قابل مشاهده كه انسان بوسيله آن، به چيز غير قابل مشاهده منتقل شود -‹ سير›  بممعناي عبورممتد دريك جهت  ‘ حال خواه اين حركت و عبور جسماني باشد يا حركت فكري و مطالعه در موجودات جهان . ‹‌روئت › بمعناي مشاهده و يا علم و آگاهي و يا تفكر و تلاش و جستجو براي بدست آوردن يك نظريه 0 ‹ نظر› كه در اصل بمعناي گردش چشم يا گردش فكر براي پي بردن به چيزي يامشاهده آن است0 و گاه بمعناي جستجو و تفحص بكار مي رود 0 انسانها را به تفكر و تعقل به مسائل تاريخي فرا خواند است 0 از كثرت اين آيات بر مي آيد كه قرآن تا چه اندازه براي اين راه و ابزار  هدايت اهميت و ارزش قائل است[iii]

نقش تاريخ در معرفت ديني

 استاد شهيد مرتضي مطهري تاريخ را به سه قسم تقسيم و تعريف نموده است و در جاي خود مي توان هرسه را از قرآن استخراج نمود ومورد بررسي قرار داد.آن اقسام  عبارتند از  1- تاريخ نقلي : علم به وقايع و حوادث و اوضاع و احوال انسانها در گذشته در مقابل اوضاع و احو.ال كه در زمان حال وجود دارد 0

2-تاريخ علمي : علم به قوانين و سنن حاكم بر زندگي گذشته ها كه از مطالعه و بررسي و تحليل حوادث ووقايع گذشته بدست مي آيد .

3-فلسفه تاريخ : علم به  تحولات و تطورات جامعه ها از مرحله اي به مرحله ديگر و قوانين حاكم بر اين تحولات 0 

علم تاريخ مي تواند در هر سه معني معرفت زا و حركت آفرين و جهت بخش باشد مثلا در باره تاريخ نقلي، مي توان گفت كه همانگونه كه انسانها به حكم قانون « محاكاه» تحت تاثير رفتارو تصميمات و خلق وخوي مردم زمان خود واقع مي گردد و از زندگي آنها درس   مي آموزد و عبرت     مي گيرند. به حكم همين قانون مي تواند از سرگذشت مردم گذشته هم بهره و درس بياموزد 0 البته اين بستگي دارد به اينكه در تاريخ نقلي زندگي چه اشخاص موردمطالعه قرار گيرد 0 و چه نكاتي اززندگي آنها استخراج گردد0 ازاين رو قرآن كريم نكات سودمندي را از زندگي دو گروه  صالح و ناصالح حكايت فرموده است 0 واز مردم خواسته است كه افراد صالح را هم اسوه و الگوي خويش سازندو لقمان وار از ناصالحان درسي صلاح و رستگاري بياموزند 0 مثلا قرآن در آيه 21 سوره احزاب رسول اكرم (ص) را بعنوان اسوه و الگو معرفي نموده و مي فرمايد:

لقد كان في رسول ا000 اسوه حسنه

     ‹ مسلما در شخصيت رسول اكرم (ص)براي شما الگوي عالي و زندگي سرمشق نيكوئي است.›

و اما تاريخ علمي و فلسفي در صورتي سودمند و معرفت بخش اند كه نگاهمان به تاريخ بگونه ايي باشد كه حوادث تاريخي گزاف و تصادف به نظرنيايند بلكه داراي سنن و علل باشد و البته اين سنن وعلل نبايد موجب جبر گردد0 تا انسان بتواند در تحولات تاريخي نقش داشته باشد والبته نقشها و عاملهاي موثر در تاريخ را عاملهاي اصلاحي بدانيم نه فساد آور مثل زر، زور و شهوت ، كه در اين صورت تاريخ گرچه مي تواندمعلم باشد اما درسهاي آن بسيار بد و مخرب است. زيرا درس هاي تاريخي در الگو هاي منفي و فساد آوري چون زر و زرو وشهوت خلاصه مي شود يعني اين عنصر زشت اخلاقي مبناي اخلاق جامعه مي گردد 0

اما قرآن كريم كه انسانها را به آن ارجاع مي دهد درتمام زمينه ها نظر اصلاحي و كمال آور دارد و از نظر او در تاريخ0 صلاح، تقوي، پاكي ، حق ، ايمان نقش اصلي را دارند و بلكه نقش نهايي و چهره پيروز هميشه از آن حق است 0 چنانچه در آيه 21 سوره مجادله به اين امر تصريح داردو مي فرمايد:

    كتب الله و لاغلبن انا و رسلي

                      ‹  ‌خداوند چنين مقرر داشته كه من ( خدا ) و رسولانم پيروز مي شويم0 ›

بنابر اين در منظر قرآن تاريخ يك معلمي است كه مي شود از اوسنن حاكم بر جوامع يا سنت هاي كه موجب تحول و تطور مي گردد مانند:سنت شكستها و پيروزيها و علل آنها ، شكوفايي و سقوط و انقراص حكومتها و تمدنها، وسرانجام عدل و داد و عادلان و سرانجام ظلم و بيداد گران را مشاهدكرد. و درنتيجه به معارف آموزنده و رشد دهنده وجانفزاي  در آيينه جهان نماي تاريخ دست يافت  و استخراج نمودو در زندگي به كار بست 0

 چنانچه حضرت اميرمومنان علي (ع) در سخنان گرانبهايش در خطبه 157 نهج البلاغه[iv] فرمودند       0« عبادلله ان الدهر يجري بالباقين كجريه بالماضين » بندگان خدا روزگار درمورد بازماندگان همانگونه جريان     مي يابد كه در باره گذشتگان جريان يافت 0

 بنابر اين ماهم مي توانيم و بايد از اين ابزار بسيار ارزشمند و سنن و قوانيني كه  در زندگي انسانها معرفي مي كند  بهره گيريم و از شكستها و پيروزيها ي گذشتگان و قوانين حاكم براين شكستها و پيروزيها درس موفقيت  امروز بياموزيم 0 و چه سودي مي تواند ازاين ارزشمند تر باشد 0

بعبارت بهتر تاريخ به انسان عمر دو باره و چند باره مي دهد و درجواب آن شاعر انديشمند كه سروده اند:  

           مرد خردمند پسنديد راه                            عمردوبايست در اين روزگار

                     تا به يكي تجربه اندوختن                           بادگري تجربه بستن بكار

سخن گوهربار و ارزشمند حضرت اميرمومنان علي (ع) در نامه 31 نهج البلاغه[v] مي آوريم كه به فرزند خويش فرمودند 0 « فرزندم : من اگر چه تمام عمر پيشينيان را نداشته ام ولي در اعمال انها نظر افكنده ام و در اخبارشان انديشه نمودم و در آثار شان سير كردم  0 آنچنانكه گوئي يكي از آنها شده ام ، بلكه گوئي به خاطر آنچه از تاريخ زندگي آنها بدست من رسيده با همه آنها از آغاز تا انجام عمر كرده ام[vi]                                                               


۱- نهج البلاغه  محمد دشتي  نامه 31 ص 523-524

۲-  مباني معرفت شناسي حسين زاده  ص 46 - 47

۳-مفردات راغب ماده نظر

۴  - نهج البلاغه  محمددشتي  خطبه 157  ص293-294

۵ - همان  نامه 31ص 523

۶ –  مقدمه جهان بيني – مبحث جامعه و تاريخ – استاد شهيد مطهري ص 315-356 و مسئله شناخت استاد شهيدمطهري   ص 80   و پيام قرآن ج1 ص 176 با تلخيص واضافاتي در هر سه كتاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 0:40  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

ابزار شناخت در قرآن 3 قلب ووحی والهام و شهود و مکاشفه

 قلب:

يكي ديگر از ابزار شناخت كه معاني مجرده را درك مي كند قلب و يا دل مي باشد . شايد نيازي به توضيح نباشدكه مقصودازقلب دراصطلاح قرآني و عرفاني و ادبي، آن عضو گوشتي كه در سمت چپ بدن واقع شده نيست . بلكه منظور حقيقتي متعالي و ممتاز است كه بايد آن را در وجود انسان جستجو كرد . از آنجا كه ابعاد وجودي انسان مجموعه اي از انديشه ها ، آرزوها، و ترسها و اميدها و عشقها000. است  كه همه اينها در يك مركز بهم مي پيوندند كه از آن به دل و يا قلب ياد ميشود . حتي خود عقل هم به قلب متصل است. بنابر اين مركز خواستها و گرايشها و بينشهاي انسان قلب است .[i]

. قلب از ديدگاه قرآن فقط يك ابزار در كنار ديگر ابزارهاي شناخت نيست بلكه موجودي است كه مخاطب عمده پيامهاي او محسوب مي گردد از اين رو قرآن تاكيد زيادي در حفظ و نگهداري و تكامل اين ابزاراز طريق تزكيه نفس  دارد ودر آيات كريمه اش به كرات به مسائلي از قبيل تزكيه نفس و روشنائي قلب و صفاي دل كه موجب رستگاري و روشنگري و هدايت انسان مي گردد پرداخته است .

در سوره شمس آيه 9 مي فرمايد .

قد افلح من زكيها .

‹ يعني رستگار شد كسي كه قلب خود را از آلودگيها پاك نگه داشت ›

و يا در سوره انفال أيه 29  مي فرمايد :

ان تتقواالله يجعل لكم فرقانا .

‹ اگر تقوا و پاكي را پيش گيريد خدا نور روشنائي ( كه جدا كننده حق از باطل است ) را در قلب شما قرار ميدهد.›

ويا سوره عنكبوت أيه69 مي فرمايد :

      والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا .

         ‹ كساني كه در راه ما باخلوص نيت كوشش كنند ما را ه خود را بر روي آنها باز مي كنيم .›

 بنابراين مي توان گفت طهارت و پاكي قلب و تزكيه نفس موجب مي گردد كه گرد و غباري كه مانع معرفت صحيح است از جلو ديدگان انسان برطرف گردد  فضارا براي عقل و فكر  روشنتر سازد، وانسان در اين صورت از هوشياري و فطانت خاصي برخودار ميگردد .كه بواسطه آن مي تواند اولا.  بزرگترين دشمن عقل و انسانيت( يعني هوا و هوس )  را از صحنه خارج مي سازد . و در ثاني .  تفسير واقع بينانه و صحيح و ثابتي از جهان هستي داشته باشد كه بدون آن   نمي توانست از ميان اين همه آرإء و افكار مكاتب گوناگون راه سعادت وتكامل خود را بيابد[ii]

عد ه اي از علماي جديد مانند پاسكال رياضيدان ،ويليام جيمس فيلسوف معروف امريكايي ، الكسيس كارل و برگسون دل را ابزار شناخت دانسته اند . برگسون بيش از همه اينها معتقد است كه انسان فقط يك ابزار شناخت دارد و آن  احساس عرفاني ( دل) است و حواس و عقل را ابزار زندگي ميداند نه ابزار شناخت .[iii]

 

اماهمانطور كه در بالا اشاره شد قلب از ديدگاه قرآن با توجه به نقشي كه در فهم و درك و شهود انسان ايفا مي كند در قالب يك ابزار شناخت نمي گنجد بلكه فراتر از آن است و در واقع نقش كليد ي و مادرادراك معارف را دارد 0 از اين رو در اين تحقيق ما نخواستيم آن را محدود به يك ابزار شناخت بكنيم  ولي در عين حال با اين توضحيات كوتا ه خواستيم اهميت آن راخاطر نشان كنيم

 

  وحي و الهام

 وحي

قرآن مجيد و ساير كتب آسماني وحي را كه اختصاص به انبياء دارد را از مهمترين راه و ابزار معرفت مي دانندزيرا راهي است كه به علم بي پايان سرچشمه هستي « خدا » متصل است و خداوند هميشه از اين طريق براي هدايت بندگانش آنچه مور نياز شان در پيمودن مسيرتكامل و سعادت بوده است به وسيله رجال الهي يعني پيامبران بزرگ فرستاده است .

وحي درقرآن و روايات اسلامي در معاني زيادي بكار رفته است ولي اصل « وحي» چنانكه راغب در مفردات مي گويد به معني « اشاره سريع » است و هنگامي كه به خدا نسبت داده مي شود منظور معارف الهيه ايست كه به انبياء القاء مي گردد ، قرآن كريم در آيه 51 سوره شوري با آن اشاره كرده و فرمودند :

و ماكان لبشرا ان يكلمه الله الا وحيا او من وراي حجاب واو يرسل رسولا فيوحي باذنه مايشاء

         ‹ وشايسته هيچ انساني نيست كه خدا با او سخن گويد مگر از راه وحي يا از پشت حجاب يا         رسولي مي فرستد و بفرمان او آنچه را بخواهد وحي مي كند .›

و از آيات 102 تا 105 سوره صافات كه دربيان داستان حضرت ابراهيم(ع) در ماجراي ذبح فرزندش حضرت اسماعيل (ع) مي باشد مي توان استفاده نمود كه قرآن كريم  روياء‌صادقه پيامبران هم  جزء وحي به انبياء تلقي نموده است 0

            بنابراين در قرآن مجيد و روايات اسلامي  حداقل به چهار صورت وحي به پيامبران اشاره شده است . 1-  بصورت نزول ملك و مشاهده فرشته وحي  2- به صورت شنيدن صداي فرشته بدون مشاهده او  3- به صورت الهام به قلب   4- به صورت خواب و روياء صادقه 0 [iv] 

 

ويژگيهاي وحي انبياء

 براي وحي انبياء ويژگيهايي ذكر نموده اند از جمله « دروني بودن »  بدين معني كه طريق دريافت وحي از حس ظاهر ويادريافتهاي عقلاني نبوده بلكه بواسطه حس باطني و دروني و قلبي صورت    مي گرفته است چنان كه مطابق بعضي از روايات پيغمبر اكرم (ص) در اكثر حالات كه وحي بر ايشان نازل مي گشت حواس ظاهرشان تعطيل مي شد و به ايشان حالت غش دست مي داده است

ويژگي ديگر آن اين است كه  تلقي وحي حالت تعليم و تعلم و آموزش و آموختن داشته است.واين امر را نه از راه حواس يا تحربه و آزمون درك مي كرده و نه از ذات و غرايز او سرچشمه مي گرفته است بلكه به تعليم معلم غيبي بوده است درآيه 5 سوره النجم مي فرمايد

‹ علمه شديد القوي ››

                               ‹  ‌آن كسي كه قدرت عظيم دارد اورا تعليم داده است 0   ›

از ويژگيهاي ديگر آن اينكه تلقي وحي با حالت آگاهانه بوده و پيامبر احساس مي كردندكه معارف رانمي دانند ودارد تعليم مي بينند و هميشه بيم اين داشت كه آنچه مي گيرد  از ذهنش محو نشود بدين خاطر در هنگام فراگيري تكرار مي فرمودند كه آيه نازل شد و فرمود نسبت به تلاوت قرآن عجله مكن و هرگز فراموش نخواهي كرد[v]

از ديگر ويژگيهاي آن اينكه بيشتر وحي كه برپيامبر اكرم (ص)نازل مي شد بوسيله يك موجود به نام « روح الامين»‌يا به عبارت ديگر «‌جبرئيل »  ويا «روح القدس »بوده نه مستقيما از جانب خداوند  و حضرت گاهي اين موجود « فرشته وحي » را مي ديده است اين ويژگيها چنانچه گذشت از خصوصيات وحي انبياء است و در غرائزو الهامات فردي واسطه ي در ميان نيست [vi]

فرضيه هايي در باره وحي

             بسياري ار فلاسفه اعم از قديم و جديد ، شرقي و غربي  كوشيده اند كه به جهان اسرار آميز وحي راه يابند وآنرا طبق مباني فلسفي خود تفسيركنند  جمعي از فلاسفه قديم معتقد بودند كه سرچشمه وحي همان ‹‹ عقل فعال ›› است كه روحاني و مستقل از وجود مااست. و خزانه و منبع تمام علوم ودانشها است 0وپيامبر با آن رابطه نزديك داشته واز او الهام مي گيرد  . حقيقت وحي چيزي جز اين رابطه نيست 0

جمعي ديگر از فلاسفه جديد معتقدندكه ‹‹ وحي › › همان تجلي شعور ناآگاه يا رابطه مرموزي با حقايق اين جهان است كه گاه از نبوع باطني و گاه از راه رياضت و تلاش و كوششهاي ديگر از اين قبيل حاصل مي شود0

برخي متفكران اسلامي تحت تاثير افكارانديشمندان غربي وحي را نوعي معرفت ناخودآگاه شبيه غرايز و مادون معرفت خود آگاه دانسته كه از طريق حس و تجربه و عقل بدست مي آيد و باتكامل تفكر و عقل دستگاه وحي ضعيف مي شود و عقل جاي آنر ا مي گيرد [vii]

             اما هيچ كدام از اين ديدگاهها در باره وحي درست نيست ‘ زيرا وحي فراتر از اين نوع مسائل مطرح شده است 0

             حكماي اسلامي معتقدند كه انسان از جنبه استعدادهاي روحي داراي دو وجهه مي باشد يك وجهه اش هم سنخ با عالم طبيعت است كه علوم معمول را از راه حواس مي گيرد و وجهه ديگرش هم سنخ با جهان ماواء طبيعت است كه هرچه از اين جهت ترقي نمايد مي تواند با آن عالم در ارتباط بيشتري قرار گيرد 0

 اما در باب وحي به دو مرحله صعودي و نزولي قائلند0 كه اول صعود است و بعد نزول ،ما فقط نزول وحي را كه به ما ارتباط دارد مي شناسيم ولي صعودش رانه 0 اول روح پيغمبر صعود مي كند و تلاقي ميان او و حقايق كه در جهان ديگر هست صورت مي گيرد كه ما كيفيت آن تلاقي را نمي توانيم توضيح دهيم ولي همان طوري كه شما از طبيعت ‘ گاه يك صورت حسي را مي گيرد بعد در روحتان درجاتش بالا مي رود تا حالت عقلانيت و كليت به خودش   مي گيرد 0 از آن طرف روح پيغمبرهم با استعداد خاصي حقايق را در عالم معقوليت و كليتش مي گيرد ولي از آنجا نزول ميكند مي آيد پايين درمشاعر پيامبر لباس محسوسيت به خودش مي پوشاند و معني اينكه وحي نازل شده همين است 0بعبارت ديگر حقايق كه با يك صورت معقول و مجرد ‘  در آنجا با آن تلاقي پيدا كرده در مراتب وجود  پيامبرتنزل مي كندتا به صورت يك امر حسي مبصر ويا مسموع براي خود پيغمبر در مي آيد 0يعني همان چيزي را كه با يك نيروي خيلي باطني به صورت يك واقعيت مجرد مي ديد بعد جسمش هم همان واقعيت را به صورت يك امر محسوس مي بيند 0 حكماي اسلامي با اين طريق خواسته اند همان جنبه دروني بودن و هم جنبه بيروني بودن و هم جنبه الهي بودن وحي را توجيه كنند [viii]

 الهام

مي دانيم كه وحي داري معني گسترده اي است كه يكي ازمهمترين معنا ومفهو م آن وحي         ( نبوت و رسالت ) بود ومعناي ديگر آن « الهام » مي باشد0 كه ممكن است به دوصورت انجام پذيرد0 يكي پيامي است كه بر قلب غير انبياء القاء مي گردد و ديگري پيامي است كه بوسيله بعضي از فرشتگان به غيرپيامبران ابلاغ مي شود 0

قرآن كريم براي نوع اول درآيه 7 سوره قصص ماجراي مادر موسي ، براي نجات فرزندش را آورده و مي فرمايد 0

                        و اوحينا الي ام موسي ان ارضيعه فاذا خفت عليه فالقيه في اليم

         ‹ وبه مادر موسي الهام كرد يم كه او را شيرده و هنگامي كه براو ترسيدي وي را در دريا ( نيل ) افكن 0 ›

 نظير همين امر را براي حواريون حضرت مسيح در آيه 111 سوره مائده و در مورد حضرت يوسف در آيه 15 سوره يوسف آورده است 0

و اما الهام از نوع دوم را مي توان الهاماتي دانست كه به قلب امامان معصوم (ع) القاء            مي شود و در روايات كرارا به آن اشاره شده است0 به عنوان نمونه : هنگامي كه از امام صادق (ع)‌در باره منبع علم اماما ن (ع) سوال شد فرمودند :

 حدود و ( منبع ) علم ما سه گونه است 0 گذشته ‘ آينده ‘ حادث – و اما گذشته عبارت است چيزي كه براي ما از سوي پيامبر (ص) و امامان پيشين تفسير شده0 آينده هم چيزي است كه نوشته شده ( تعليماتي است كه از معصومين گذشته به يادگار مانده است )‌ وحادث چيزي است كه بر قلب ما الهام مي شود 0 صداي آهسته اي است كه در گوش ما قرار مي گيرد و اين برترين علوم ماست[ix]

در همين رابطه در حديث ديگري از امام علي بن موسي الرضا (ع) آورده اند كه فرمود« و آنچه اشاره به دلها ست همان الهام است و آنچه اشاره در گوش است سخن گفتن فرشتگان است وما كلام شان را مي شنويم ولي اشخاصشان را نمي بينيم 0[x]

البته اين دريافتها هيچگونه ارتباطي با وحي و نبوت ندارد 0 يعني اين ارتباطات دليل بر نبوت اشخاص نيست 0 گرچه در برخي مشخصات و ويژگيها شباهت دارند ولي امروزه معمولا واژه «وحي» به همان «وحي نبوت » اطلاق مي شود و اين دريافتها را الهام مي نامند  [xi]

اعتبار وحي و الهام

در فرهنگ اسلامي ، وحي و الهام ابزار معرفت براي انسانهاي عادي نيست 0 وحي به انبياء(ع) ونوعي از الهام به امامان معصوم (ع) اختصاص دارد 0 گرچه ما هم از دستاوردهاي وحي كه همان دين مي باشد  برخوردار هستيم 0

      در وحي و الهام كه عالم مخلصين و حق ناب است، هيچ احتمال خطاواشتباهي داده 

نمي شود 0 زيرااولا شيطان در آن راه ندارد 0 قرآن در آيه 40 سوره حجر از زبان شيطان مي فرمايد .

لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين »

‹گفت پروردگارا 00000 همگي را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان مخلصت را 0 ›

 ثانيا كسي كه شاهد آن نشئه و عالم هست هم ورود خود را به آن صحنه مي فهمد و هم حقيقت آنچه را كه مي بيند در مي يابد و به همين دليل است كه حضرت امير مومنان علي (ع)مي فرمايد 0 « ماشككت في الحق مذ اريته : از آن هنگام كه حق را به من ارائه داده اند شكي در آن نكرده ام[xii] 

             ثالثا دريافتهاي وحياني و الهامي با پشتوانه برهان عقلي برصدق گفتار انبياء و ائمه (ع) همراه است و بدين ترتيب آنها علاوه بر اعتبار ي كه در حد يقينيات ترديد ناپذير دارند0 ميزاني براي كشف صحت و سقم فهم ديگران هم مي باشند 0[xiii]

             راههاي ديگري هم كه مي توان براي اعتبار وحي بيان نمود عبارت است از                                                                                                                                    1-انبياء الهي كه خود واسطه ابلاغ وحي الهي اند داراي ملكه عصمت بوده اند و اين امر از طريق براهين عقلي در جاي خودش اثبات گرديده است 0

2-     قرآن كريم كه خود حاصل و نتيجه وحي است براي ابلاغ حقانيتش اقدام به « تحدي » نموده است 0

3- انبياء الهي (ع)براي اثبات اين ارتباط ( وحي ) به اذن الهي معجزاتي در حد فهم مردم بهمراه داشته اند

4- پيامبران  در تلقي و دريافت و حفظ و نگهداري و ابلاغ وحي معصوم اند و طبق آيات قرآن اين طريقه نزول وحي محافظت مي شود[xiv]

بنابر اين ، گرچه الهامات به ائمه (ع) دربرخي جهات با وحي نبوت تفاوت دارد(فرشته وحي به طور مستقيم بر آنها نازل نمي شود چون اين نوع وحي ( وحي مستقيم ) مخصوص انبياء مي باشد 0) اما از آنجا كه ائمه (ع)نيز همچون پيامبران (ص) از عصمت هم جانبه  برخودارند و هرگز از آنها سخن يا فعل خلاف عقل و شرع سر نمي زند ، از اين رو  الهام به ائمه (ع)با وحي به پيامبر (ص) درجهت وثاقت و اعتبار هيچ تفاوتي ندارند و هر دو در يك درجه از اعتبار مي باشند 0 اما الهامات به غير از پيامبر وائمه (ع)مي گردد .گرچه آنها نيز معتبرند اما درجه اعتبار آنها به ميزان اعتبار وحي و الهام به پيامبر و امام معصوم (ع)‌نيست 0 [xv]

 شهود و مكاشفه :

يكي ديگر از راههاي ابزارمعرفت كه از طريق تهذيب و تزكيه نفس حاصل مي گردد  « شهود و مكاشفه » مي باشد 0

اصولا موجودات جهان بر دو دسته تقسم نموده اند يك دسته موجوداتي كه با حس قابل درك هسنتند وآن را عالم حس مي نامند و دسته ديگر موجوداتي كه ازحس ما پنهانند و آن را « عالم غيب » مي نامند مامعمولا با عالم حس ومحسوسات سركار داريم  ، اما گاه مي شود كه انسانها درك و ديد تازه اي پيدا مي كنند كه مي توانند با آن، به  جهان غيب راه يابند و قسمتي از آن جهان را به اندازه توانايي و قدرت خود مشاهده نمايد و اين امر بهمان  روشني كه انسان با چشم محسوسات را مي بيند بلكه روشنتر و اطمينان بخش تر صورت   مي گيرد . اين حالت را « مكاشفه » ويا « شهود باطني » مي گويند

          قرآن كريم در آيات فراواني از جمله در آيه  5 و6 سوره تكاثربه آن اشاره داردومي فرمايد:

                « كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم »

           ‹چنان نيست كه شما خيال مي كنيد ، اگر شما علم اليقين داشتيد 0 قطعا جهنم را خواهيد ديد [xvi]

 در منابع مختلف اسلامي نيز وارد شده است كه مجرمان و مومنان درآستانه مرگ حالت  شهودي به آنها دست مي دهد وفرشتگان و ارواح مقدس اولياءخدا رامشاهده مي كنند اين درحالي است كه اطرافيان آنها از درك چنين مطلبي عاجزند0

و يا پيشگوئيهاي پيامبر اكرم (ص) در غزوه خندق در هنگامي كه درميان جرقه هاي كه از اصابت كلنگ به قطعه سنگي برخاست فرمودند كه قصرهاي كسري ، قيصر روم و كاخهاي ملوك يمن را ديدم و حوادث آينده ثابت كرد كه آنچه پيامبر (ص) درآن شهود خاص با چشم ديد عين واقعيت بود [xvii]

و همچنين واقعيتهاي كه در روياهاي صادقه براي انسانها دست مي دهند به همين گونه است 0 اينها  نه وحي است و نه الهام قلبي بلكه نوعي مشاهده و ديدن است و راه يافتن به حقايق عالم غيب كه در اصطلاح به آن « شهود و مكاشفه » گويند [xviii]0

 

 

شهود و مكاشفه در معرفت ديني

چنانچه گفته شد در شهود و مكاشفه آگاهي و در ك بخشي از عالم است كه از چشم بسياري از انسانها پنهان است و در آن حالتي است كه ذرات اين جهان با سالك همرازمي گرددو سالك در اين طريق نطق آب و گل را مي شنود و با شنيدن غلغله تسبيح موجودات جهان وسوسه تاويل ها ازاو زدوده مي شود البته اين از آن انسانهايي است كه محرم راز گرديده اند و لايق شنيدن آن آوازها و رازها هستند و گرنه گوش نامحرمان از اين حقايق مستوراست 0

اين امر در عرفان داراي مكانيزم و روشي بسيار ظريف و از يك نوع روانشناسي بسيار عالي بنام سيرو سلوك برخور دار است كه سالك مانند نهال در حال رشد و حركت وتحول مي باشد وداراي مسيري است كه بايد منزل بعد از منزل طي كند تا به مرحله انسانيت برسد0

در اين روش عرفاني  الهاماتي براي سالك حاصل مي گردد 0 كه سالك در آن حالت عين واقع را بدون هيچ احتمال خطا و خلاف دريافت مي دارد .زيرا خطا و حقيقت و صدق و كذب در جايي است كه واسطه اي موجودباشد ولي در اين امر كه از شئون علوم حضوري است هيچ واسطه اي وجودندارد و واقع خود در نزد سالك حاضراست و بين سالك و واقع يك نوع اتحاد برقرار است بعبارت ديگر شناخت بدون واسطه  صورت و مفهوم ذهني به ذات عيني معلوم تعلق مي گيرد و به هيچوجه جاي خطا و اشتباهي ندارد 0 و اما در هنگام رجوع به حالت عادي ، وقتي كه سالك بايافتهايي كه در قالب مفاهيم و قضاياي شهودي و عرفاني به شرح تفسير عالم مي پردازد 0 در واقع وارد عرصه علوم حصولي گرديده و آنچه بنام شناخت شهودي و عرفاني قلمداد مي  كند در واقع تفسيري ذهني او از مشهودات عرفاني است و در اين حالت است كه احتمال خطا و خلاف داده مي شود 0 از اين رو بايد آنچه را كه سالك مي يابد  يا با يافته هاي معصومين (ع) تطبيق دهند يا در صورت عدم دسترسي به آنها از ميزان عقلي استفاده نمايند 0 يعني فقط به آن  مشاهداتي كه مخالف قوانين عقلي نبوده  بلكه مويد به قضاياي برهاني است اعتماد كنند و جز آنرا حجت قرار ندهند 0 بنابر اين با ارتباط وپيوند ميان وحي و الهام وعقل با شهود و مكاشفه است كه مشاهدات شهودي داراي اعتبار و حجيت             مي گردند[xix]

تجربه ديني :1

 يكي ديگر از ابزارهايي كه درمغرب زمين به عنوان راهي براي اثبات گزارهاي ديني بجاي عقل و براهين عقلي بكار گرفته اند « تجربه ديني » است 0

تجربه بمعناي وسيع آن واقعه اي است كه شخص از سر مي گذراند خواه بعنوان ناظر باشد يا عامل. مثلا در يك مسابقه ورزشي شركت نموده و يا به تماشاي آن مسابقه از محل تماشاچيان و يا تلويزيون پرداخته باشد را  مي تواند يك تجربه محسوب گردد . اما در اينجا منظور تجربه ديني ، تجربه اي است كه شخص ، متعلق اين تجربه را موجوديا حضور موجود ما فوق طبيعي مي دان ( يعني خداو يا تجلي او ) و يا آن را موجودي مي انگارد كه به نحوي با خداوند مربوط است ( مثل تجلي خداوند در شخصيتي نظير حضرت مريم مقدس ) و يا آن را حقيقتي غائي مي پندارد . حقيقتي توصيف ناپذير ( مثل امر مطلق غير ثنوي ( برهمن ) يا نيرونا . ويا 000 [xx]

حقيقت تجربه ديني  :

 دين شناسان مغرب زمين در تبيين حقيقت تجربه ديني اختلاف نظر دارند و ديدگاههاي آنها دراين مساله كاملا با يكديگر متعارض است و در اينجا سه نظر رامي آوريم .

1- شلاير ماخر (1834-1768) معتقداست كه تجربه ديني يك احساس عاطفي است كه به حقيقتي فرا طبيعي اتكا دارد و بنابراين تجربه عقلي و معرفت بخش نيست واما چون تجربه شهودي است اعتبارش قائم به خودش است و مستقل از مفاهيم و تصورات و اعتقادات يا اعمال و مناسك است .         بنابر اين ديدگاه كه گوهر يا حقيقت دين رافقط احساس مي داند . اعتقادات و اعمال و مناسك و ارزشهاي اخلاقي و حتي تاملات فلسفي و كلامي  اصيل نبوده و از اجزاء و مقدمات دين محسوب    نمي شوند  . بلكه صرفا نقش ثانوي و فرعي دارند.

2- ويليام آلستون (     -1921 ) معتقد است كه تجربه ديني همان ساختار تجربه حسي را داردو چنانچه تجربه حسي  سه جزء دارد 1- شخص تجربه كننده 2- تجربه شوند 3- پديدار.  تجربه ديني هم سه جزء دارد1- شخص تجربه كننده 2- خداوند كه موردتجربه قرار مي گيرد 3- ظهور و تجلي خداوند براي آن شخص .

            بر اساس اين ديدگاه  همچنانكه ادراك حسي ابزار و راه معرفت ما به طبيعت است تجربه ديني نيزابزار ويا راه معرفت ما به خداوند است و باورهاي مستقيم تجربي ( اعم از تجربه حس و ديني ) باورهاي پايه و بنيادين اند كه مستقيما از تجربه ناشي مي شوند .چنانچه بنيادين ترين باورها درقلمروتجربه حسي اعتقاد به هستي جهان مادي است و بنيادي ترين باورها در قلمرو تجربه ديني اعتقاد به وجود خداونداست .

البته تفاوتهاي مهمي هم ميان تجربه حسي و ديني وجود دارد از جمله تجربه حسي تجربه همگاني و همه زماني و همه مكاني است اما تجربه ديني عمو ميت كمتري دارد و حتي مي توان آنرا تجربه نادر تلقي كرد .

            3- استون كتز و وين پراودفوت معتقدند كه تجربه ديني تجربه اي است كه تجربه كننده چون نتوانسته است تجربه اش را بر اساس امور طبيعي تبيين نمايند به امور فرا طبيعي استناد كرده است پس مي تواند در برابر آن تجربه، واقعيتي عيني وجود نداشته باشد و از اين روست كه وجود تجربه ديني در آئينها و اديان و مذاهب مختلف مطابق فرهنگ وآئيني كه تجربه كننده در آن مي زيسته ، تحقق مي يابد، و توجيه مي شود و چون فرهنگهاو آئينها و مفاهيم و باورهاو ارزشهاي مورد قبول عرفاي هرمذهب و كيش با ديگران متفاوت است، نمي توان در آنها وجه مشتركي يافت  تا بر اساس آن تجربه هاي ديني را ارزشگذاري نمود . بنابراين تجربه ديني نمي تواند راه و ابزار معرفت محسوب گردد و بواسطه آن چيزي را اثبات نمود .[xxi]

 در نتيجه صرف نظر از بطلان ادعاي انحصار ابزار معرفت ديني در تجربه ديني . اگر براستي تجربه ديني همان شهود و مكاشفه عرفاني است . آشكار است كه ابزار ديگري در برابر شهود نيست و معرفتي هاي حاصل از آن حكم معرفتهاي شهودي را دارند كه احكام  مربوط به اين نوع در باره آن نيز جاري است و اگر غير از شهود و مكاشفه است بايداثبات گردد 0


 


1  - Religious  exprience                                                                                                                                                                       


 


31-  آشنائي با قرآن استاد شهيد مطهري  انتشارات صدري ج1 ص  60

32- اسفاراربعه - صدر المتعالهين  ج 3 ص 136 الامور المانعت عن ادراك المعقولات و العلوم

33 - سير حكمت در اروپا فروغي محمد علي  نشر البرز تهران 1377 چاپ دوم ص 576-578

34-    پيام قرآن آيه مكارم ج1 ص 217 – 214 

35- ر ك به طه آيه 114 و قيامت / 16

36  -  نبوت   - استاد شهيد مطهري انتشارات صدري  ص 80 - 84

37-  پيام قرآن  آيه الله مكارم ج1 ص 232 –236

38-  نبوت استاد شهيد مطهري ص 85- 86

39-  پيام قرآن ج1 ص 243 – 214و بحار الانوار علامه مجلسي  ج 26 ص 59

40-همان – ص244 و بحار الانوار علامه مجلسي ج26 ص 18 و ارشاد مفيد  ج2 ص 80

41-  پيام قرآن  آيه الله مكارم ج1 ص 242-244

42- نهج البلاغه   محمد دشتي انتشارات زهد  خطبه 4ص49

43- تفسير موضوعي قرآن  ج13 معرفت شناسي در قرآن  آيه  ا000 جوادي آملي مركز نشر اسراء ص 310 – 311

44- انديشه هاي كلامي شيخ مفيد – مارتين مكدرموت – ترجمه احمد آرام – انتشارات دانشگاه تهران ص 467-473و آموزش عقايد –محسن غرويان 000 ج2 ص 52- 85 و  ص 161- 172  

45-نبوت  - استاد شهيد مطهري ص 75 – 94

46- ر ك به انعام /75 – توبه /105  نجم / 11و 14 – فرقان /22 – انفال /48 يوسف / 94 – مريم/17

47 –  كامل ابن اثير جلد 2 ص 179

48- پيام قرآن – آيه ا000 مكارم  ج1 ص 252 و 268

49- تفسير موضوعي قرآن ج13 ايه ا000 جوادي آملي  ص312و آموزش عقايد استاد  مصباح ج1 ص 53

50- عقل و اعتقاد ديني- مايكل پترسون-ويليام هاسكو-000 ترجمه احمد نراقي  ايراهيم سلطاني چاپ قيام سال 1376  مبحث تجربه ديني ص 38-40

51-  همان   ص 41-52  و مباني معرفت- حسين زاده محمد ص 51 - 53

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 0:37  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  | 

ابزار شناخت در قرآن 2- عقل

 

عقل :

عقل و خرد كه در معرفت شناسي عبارت است از نيروي ويژه اي كه اساسي ترين كار آن درك مفاهيم كلي ( در مقابل حواس و خيال كه به امور جزئي و قلب كه به درك احساسات و معاني مجرد    مي پردازد)مي باشد .

               شكي نيست كه عقل يكي از مهمترين ابزارهاي شناخت و معرفت مي باشد  .زيرا درمعرفتهاي اثباتي راهي جز استدلال عقلي وجود ندارد و درمعرفتهاي تبييني و دفاعي هم نيزعقل واحتجا ج عقلي نقش تعيين كننده اي دارد و علاوه بر آن بدون ميانجي گري عقل و اصول عقلي هيچ معرفت حسي نيز بدست نمي آيد . و بخاطر چنين نقش تعيين كنندهايي است كه خداوند عقل ( حجت باطني )را  دركنار پيامبران و امامان(ع)( حجت ظاهري ) قرار داده  است [i]

عقل در منظر قرآن كريم

 عقل بعنوان نيروي كه قدرت درك بسياري از واقعيات عالم را دارد ودرمنابع ديني بويژه قرآن كريم مورد توجه خاص قرار گرفته است قرآن گاهي با استفاده از الفاظي به گوهر عقل توجه نموده. مانند ‹ عقل  › به معناي منع كننده و ‹ لب › مرحله عالي خرد و عقل و‹ فواد ›‌مرحله پختگي عقل و ‹ قلب › كه گاهي به روح و فهم و شعور هم اطلاق مي گردد و يا به مركز ومغز هر چيز گفته مي شود و ‹ نهي › بمعناي نهي كننده از زشتيها  و ‹ صدر ›  بجهت اينكه عقل قسمت اعلاي وجود است گفته شده و گاهي با بكار بردن   واژگاني به افعال و كاركردها عقل توجه مينمايد مانند ‹ ذكر › نقطه مقابل نسيان حالتي كه به انسان امكان مي دهد  معارفي كه دريافته است حفظ و نگهداري كند و به هنگام نياز آن را در ذهن حاضر سازد 0 ‹ فكر › بمعني انديشيدن و فعاليت عقل كه از مجهول بسوي معلوم و از معلوم بسوي نتيجه ميرود و مجموعه اين حركت سبب شناخت ومعرفت مي گردد 0 ‹فقه ›آگاهي برمطلب پنهان به كمك مطالب حاضر وموجود كه از روي ادله بدست مي آيد ‹ شعور › بمعناي علم و آگاهي       ‹ بصيرت › قوه وادراك علم  ‹ درايت ›  آگاهي توام با موشكافي وياعلم و آگاهي در مسائل مخفي و پنهان

اين واژها و واژه هاي نظير آنها حدود هزار بار در قرآن بكار رفته است و مطابق اين آيات آدمي علاوه بر عقل نظري از عقل عملي و فطري نيز برخوردار است 0 يعني مي تواند علاوه بر درك هستي ها ونيستي ها بسياري از بايدها و نبايدها و خيرها و شرهاي كلي را در ك كند0

قرآن كريم در آيه 78 سوره نحل به كسب علم و آگاهي نظري از طريق ابزار شناخت اشاره داردومي فرمايد

والله اخرجكم من بطون امهاتكم را تعلمون شيئاو جعل لكم السمع و الابصار والافئده لعلكم تشكرون

‹وخدا شمارا از شكمهاي مادرانتان خارج نمود در حالي كه هيچ چيز نمي دانستيد و براي شما گوش و چشم وعقل قرار دارد ( تا علم و آگاهي بيابيد) وشايدشكر نعمتهاي اورا بجا آوريد 0›          و در آيه 201 سوره اعراف به كاركردعقل وعملي اشارت داردومي فرمايد 0

            ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا  فاذاهم مبصرون

پرهيزكاران هنگاهي كه گرفتار وسوسههاي شيطان شوند به ياد ( خدا و پاداش و كيفر او )   مي افتند و( در پرتو ياد او راه حق را مي بينند ) ناگهان بينا مي گردند 0

و در آيه 7-8 سوره شمس درموردكاركرد عقل فطري مي فرمايد

          و نفس و ما سوائها – فالهمافجور ها و تقوئها

          قسم به جان آدمي و آن مس كه آن را ( آفريده )‌منظم ساخته و سپس فجور و تقو ( شر و خير ) را به اوالهام كرده است [ii]

نقش عقل در معرفت ديني

            براي عقل در معارف ديني سه نوع نقش قائل شده اند نسبت به برخي ازمعارف معيار وميزان و نسبت به برخي مصباح و منير و نسبت به برخي مفتاح و راه گشا دانسته اند .

معيار و ميزان بوده عقل در جائي است كه انسان با استعانت از قواعد وقوانين عقلي به ضرورت شريعت و وحي و اصول دين كه مشترك بين همه اديان آسماني است. مثل  توحيد ونبوت و معاد و000 پي برده و به اثبات آنها بپردازد. د راين مورد شريعت ووحي هرگز باآن اصول مخالفت نمي نمايند زيرا اصل تحقق آنها مرهون اين اصول عقلي است واگروحي در اين زمينه سخني دارد فقط جنبه تائيدي بخود مي گيرد.

            مصباح و منيربودن عقل به اين است كه آدمي را به سر چشمه جوشان شريعت هدايت        مي نمايد و با تمسك به آن احكام شريعت ممتارومشخص مي گردد . اين امر يا بواسطه كوشش و تلاش استدلالي عقل براي كشف كتاب وسنت و فهم احكام شريعت است0 كه در اين صورت  همانندنوربدون اينكه از واقعيتها بكاهد و يابيفزايد آنها را فقط روشن مي سازد 0

             ويا بواسطه ارائه منابع و ابزار عقلي جهت دريافت احكام شرعي در كنار كتاب وسنت است .   توضيح اينكه قوانين ديني( خانوادگي ، فردي ، اجتماعي ، جزائي ، حقوقي ،قضائي ، بين المللي ، اقتصادي و مديريتي و00000) بر اساس يك سلسله مصالح ومفاسد ( واقعي ) وضع شده است اين قوانين هرچند الهي اند اما بي ارتباط با زندگي بشر ازجمله مقتضيات زمان نيستند .ولذا همين امر موجب گشته كه عقل بعنوان وسيله كشف احكام شرعي در كناركتاب وسنت بنوبه خود منبع بعضي از معارف ديني محسوب گردد.

             و مفتاح بودن عقل نسبت به  معارف دين و شريعت به اين معناست كه عقل علاوه بر اثبات شريعت و شناختن قوانين و مقررات و فهم احكام بصورت كلي ، به كاوش در قوانين و مقررات شرعي پيرامون ره آورد وحي پرداخته.و احكام وضعي و يا تكليفي شريعت را مثلا در باب عبادات و يا معاملات فرا مي گيرد و به حليت و حرمت شئي  خاص در نزد شريعت پي مي برد وبه اثبات موافقت و مخالفت  آن احكام با اصول كلي عقلي مي پردازد،آنچه مستند استدلال عقل در اين مسئله است علاوه بر اصول مبرهن عقلي ، كتاب و سنت و اجماعي است كه كا شف از آن دو است 0[iii]

 كاركردهاي عقل در معرفت شناسي:

1-خود آگاهي : ذهن انسان همانطور كه از دنياي بيرون خودش آگاه است از خودش هم آگاهست و اين يكي از ظريفترين مسائل فلسفي است زيرا در ساير آگاهيها ( آگاهي از خارج ) آگاه يك چيز است و آگاهي يك چيز ديگر است اما در خود آگاهي ، نفس انسان در آن واحد هم آگاه و هم آگاهي و هم آگاه شده  است . يعني انسان به ذات خودش علم حضوري دارد. [iv]

2- شناخت آيه اي : بدون شك شناخت آيه اي يك شناخت عقلي است كه انسان بواسطه قرائن و شواهد و نشانه ها از ظواهر به بواطن اشياء نفوذ كرده و روابط  نا محسوس آنها را درك مي كند و حقايق را به صورت كلي و عام و قاعده و قانون مي فهمد وباتعميم آنها از گذشته و حال آگاه مي گردد0 اين بزرگترين عمل شناختي ذهن بشر است كه به شناخت آيه اي مشهوراست ودر قرآن با تعبير (آيه و ذي آيه )  و با الفاظي از قبيل(من آياته ) و يا ( في ذلك الايات ) از آن ياد مي شود 0 و بواسطه آن علاوه بر شناخت خداوند مي توان  به وجود بسياري از اشياء محسوس و غير محسوس در گذشته و آينده پي برد  0 [v]

3-تجريد و تعميم : عقل صورتهاي ذهني ( مثل حسن و حسين و زيد 000) را كه از طريق حواس براي انسان حاصل شده مورد بازنگري قرار مي دهد و سپس ويژگيهاي مختص به هر يك از آنها نظير قد و حجم و رنگ000 را مجزا مي كند ‌( اين عمل را تجريد مي گويند )و سپس مفهوم كلي و عامي را به نام انسان مي سازد كه شامل همه افراد آن نوع مي گردد اين كار كرد را ( تعميم ) ميگويند.

4- تجزيه و تركيب  :  عقل صورتهايي كه اجزاء آنها در خارج از ذهن وجود ندارندرا به چند جزء تجزيه   مي كند  خواه تجزيه يك مفهوم به دو يا چند مفهوم ديگر مثل تجزيه وتحليل ماهيت انسان به (( حيوان ناطق)) و يا تجزيه يك صورت جزئي به چند صورت ديگر نظير جدا سازي صورت ذهني اندام اسب و تفكيك آن در ذهن 0

در برابر تجزيه و تحليل عمل تركيب قرار دارد كه آن هم به دو معناست يكي تركيب چندين مفهوم با يكديگر مثل تركيب مفهوم ( حيوان و ناطق )كه در نتيجه تحقق ماهيت انسان بدست مي آيد و يا تركيب چندين صورت با يكديگر مانند تركيب صورت سر اسب با بدن است *0

            5- حكم :  هر قضيه اي از چهار جزء ، موضوع ، محمول ، نسبت و حكم (به وجود و يا عدم نسبت بين موضوع و معمول )  تشكيل شده است .كه د راين ميان قوام قضيه به حكم است و بدون حكم قضيه صرفا مجموعه اي ازمفاهيم است0 و حكم در قضايا به عهده عقل است 0

            6- استدلال : سيري است از معرفتهاي معلوم به مجهول و از معتبرترين آنها برهان

مي باشد كه حداقل از تركيب دو قضيه معلوم پديد ميآيد0 و بخش وسيعي از منطق به بيان واحكام و قوانين استدلال اختصاص يافته است .

7- درك حسن وقبح و زيبائيها و زشتيها ي اخلاقي كه از كاركردعقل عملي است و گاه از آن به «وجدان »تعبير مي شود. و بدين معناست كه انسان بدون نياز به معلم و استاد بسياري از صفات مانند نيكو كاري و احسان و ايثار و عفو 000 را جزء صفات نيك مي شمارد ودر مقابل صفاتي مانند بخل و حسد و كينه توزي را جزء رذائل و قبائح مي داند 0

            8- درك بديهيات عقلي – يكي از كاركردهاي عقل فطري است كه پايه استدلالهاي نظري براو قرار دارد و بدون آن اقامه  هيچ دليل و برهان براي هيچ موضوعي امكان پذير نيست بديهيات عقلي است مانند كل از جزء بزرگتر است و يا دو شي مساوي بايك شي با يكديگر مساوي هستندكه از بديهيات عقلي رياضي است و يا محال بودن « اجتماع ضدين و نقيضين » كه از بديهيات فلسفي است و قرآن هم گاه از همين اصول بديهي براي اثبات مسائل مهمي كمك مي گيرد در آيه 9 سوره زمر          مي فرمايد 0

قل هل يستوي الذين يعلمون والذين لا يعلمون  انما يتذكر اولواالباب

            ‹  بگو آيا كسي كه مي داند با كسي كه نمي داند مساويند 0 تنها خردمندان متذكر مي شوند ›0

9- فطرت مذهبي : يكي ديگر از كاركردهاي عقل فطري درك برخي از اعتقادات مذهبي ازجمله خدايابي ومعاد است كه بدون نياز به معلم و استاد و تلاش فكري انجام مي پذيرد  قرآن كريم درآيه 65 سوره عنكبوت به آن اشاره دارد و مي فرمايد 0

فاذا ركبو ا في الفلك دعوالله مخلصين له الدين 00000

    ‹هنگاهي كه بركشتي سوارمي شوند 0 خدا را با اخلاص مي خوانند و غير از او را فراموش مي كنند› [vi]

 

نقش عقل و حس در پيدايش ( تصورات و تصديقات )    

 مي دا نيم كه تفكر يعني: ازتصور ( بسا ئط و مفردات ) تصديق( قضايا) ساختن و از قضايا، قياسات تشكيل دادن و نتيجه گرفتن و از آنها فلسفه و علوم پديد آوردن 0 پس مايه اصلي تفكر، تصوراست0 حالا بايد ديد آن تصورات كه سرمايه اصلي فكر بشر اند از چه راهي واز كجا عارض ذهن بشر شده است .

             قدر مسلم اين است كه اين مطلب از دوره هاي قديم تا عصر حاضر همواره مورد توجه  بشر بوده واختلاف نظرها به شكلهاي مختلف در باره آن وجود داشته است 0 از عقايد دانشمندان يوناني قبل از سقراط اطلاع زيادي در دست نيست 0 چنانكه گفته شده غا لب دانشمندان ازآن جمله سوفسطائيان اصحاب حس بوده اند و معتقد بوده اند كه يگانه راه حصول ادراكات براي بشر حواس است 0

             افلاطون معتقد است كه معرفت حقيقي درك  مُثُل است كه واقعيتها ئي كلي و ثابت و دائم هستند نه معرفتهاي محسوس و متغير و جزئي 0 و اين معرفت عقلي براي  روح هركسي قبل از اينكه به اين عالم بيايد حاصل شده و لي بر اثر مجاورت با بدن  از ياد رفته ا ست از اينرو هيچ يك از ادراكاتي كه براي انسان در اين جهان دست مي دهد ادراك جديد نيست بلكه تذكر و ياد آوري عهد سابق است0

اين نظريه در زمان خود افلاطون بوسيله شاگردش ارسطو مورد نقد قرار گرفت ووجود معلومات قبلي و بلكه وجود روح قبل از بدن و همچنين تقدم عقل بر حس و ادراكات كلي بر ادراكات جزئي مورد انكار قرار گرفت 0

            اساس نظرارسطو در باب علم و معرفت براين شدكه روح ( ذهن ) در ابتداء در حد قوه و استعداد محض است و بالفعل واجد هيچ معلوم ومعقولي نبوده و تمام ادراكات و تصورات جزئي و كلي بتدريج در همين جهان  براي نفس حاصل مي شود0 بنابر اين ادراكات جزئي مقدم بر ادراكات كلي است .

             حكماي اسلامي غالبا از نظريه ارسطو در اين باب پيروي نموده اند .يعني از طرفي پذيرفتندكه نفس انسان در حال كودكي در حد قوه و استعداد محض است  و لوح بي نقشي است كه فقط استعداد پذيرفتن نقوش (صور حسيه ) را دارد0 و بالفعل واجد هيچ معلومي و معقولي نيست 0 وهمچنين ادراكات جزئي، حسي را مقدم بر ادراكات كلي عقلي شمردند0

             علاوه براين آن قسمت مهم در نظريه ارسطوكه تاريك و مبهم بود در نظريه دانشمندان اسلامي روشن شده زيرا اين دانشمندان تصريح كرده اندكه درست است تمام تصورات بديهي عقلي امور انتزاعي هستندكه عقل آنها را از معاني حسيه انتزاع كرده است 0 اما فرق است بين انتزاع مفاهيم كلي كه منطبق به محسوسات ميباشد . از قبيل تصور انسان و درخت و 0000 و انتزاع بديهيات اوليه ومفاهيم عامه از قبيل مفهوم وجود و عدم و يا وحدت و كثرت 0زيرا  انتزاع دسته اول مستقيما از را ه تجريد و تعميم جزئيات محسوس براي عقل حاصل شده 0 ولي دسته دوم مستقيما از راه حواس وارد ذ هن نشده اند بلكه ذهن پس از واجد شدن صور حسيه با يك نوع  فعا ليت خاصي اين مفاهيم را از آن صور حسيه انتزاع    مي كند لهذا دسته اول در اصطلاح فلسفي (( معقولات اوليه )) و دسته دوم كه متكي به دسته اول هستند را ((معقولات ثانويه )) خوانده ميشوند و همين معقولات ثانيه فلسفي است كه بديهيات اوليه منطق وموضوعات غا لب مسائل فلسفه اولي را تشكيل ميدهد و در هرحال چه معقولات اوليه و چه معقولات ثانويه مسبوق به ادراكات جزئيه حسيه مي باشند[vii].  

 گروهي از دانشمندان غربي  وجود تصورات كلي را اساسا انكار كرده و طبعا نيروي درك كننده  ويژه اي  بنام  عقل را نيز نپذيرفتند. اين گرايش را مي توان  حس گرايي افراطي  ناميدكه در عصر حاضر پوزيتويستها همين مشرب را اتخاذ كرده اند بلكه پا را فراتر نهاده ادراك حقيقي رامنحصر در ادراك حسي دانسته اند0 طبق اين گرايش جاي بحث وپژوهش علمي و يقين آور پيرامون مسا ئل ماورا  طبيعت باقي نمي نماند وهمه مسائل فلسفي پوچ و بي ارزش تلقي مي گردد 0 البته اين گرايش كه يكي از منحط ترين گرايش فكري بشر در طول تاريخ است داراي اشكالات فراواني از جمله از دست دادن محكمترين پايه هاي شناخت يعني شناخت حضوري و بديهيات عقلي است  كه بدون آنها هيچگونه تبيين معقولي براي صحت شناخت و مطا بقت آن با واقع نمي توان ارائه داد 0

              گروهي ديگر از حس گرايان كه در ميان دانشمندان غربي  معتدلترند غالبا وجود ادراك عقلي رامي پذيرند ولي درمقام مقايسه آن با ادراكات حسي نوعي اصالت براي ادراكات حسي قائل مي شوند. اين گروه در باب تصورات معتقدند به اينكه عقل كاري جز تجريد و تعميم و تغيير شكل دادن ادراكات حسي ندارد و به ديگر سخن هيچ ادراك عقلي نيست كه مسبوق به ادراك حسي و تابع آن نباشد.[viii]

گروهي ديگر از دا نشمندان عقلگراي غربي كه درست درمقابل گروه حس گرايان قرار دارند در باب تصورات معتقدند كه عقل  ’ داراي ادراكات مستقلي است كه لازمه وجود آن است و به تعبير ديگر فطري آن است و براي درك آنها هيچ نيازي به هيچ ادراك قبلي ندارد 0

            اصل اختلاف نظري كه در مسئله راه حصول علم بين علما شرق و غرب ( حسي و عقلي ) هست مربوط به ادراكات تصوري  يعني تصور ساده ابتدائي )  خالي از حكم ) است كه عارض ذهن ميشود از قبيل تصور سفيدي و سياهي و سردي وگرمي  و خط و سطح و وجود ووحدت و كثرت  و   ا ما در علمهاي تصديقي( يعني حكمهاي ذهني كه آن تصورات را به يكديگر پيوند داده و وصل و فصل مي كند) از قبيل (سفيدي غير از سياهي است )و يا ( وجود مساوق با وحدت است ) روشن است كه از نزاع خارج است . چون خود حكم صرفا يكنوع فعا ليت ذهني است و هرگز نمي توان  ادعا كرد كه حكم از مجراي يكي از حواس وارد ذهن شده است زيرا آنچه از راه حواس وارد ذهن ميشود عبارت است از صور واقعياتي كه در اثر تماس ويژه آنها با آلآت حسيه در ذهن پديد مي آيد . بنابر اين اختلاف نظر حسي وعقلي در تصورات جريان دارد نه در تصديقات .[ix]

             قلب:



* تجزيه و تركيب به معناي اول كار عقل  است و اما تجربه و تركيب بهمعناي دوم كار نيروي ديگري به نام ( متصرفه ) است 0



۱-امام موسي بن جعفر مي فرمايد ان الله علي الناس حجتين ؛ حجه ظاهره و حجه باطنه  اماالظاهر فالرسل و الانبياء و ائمه (ع) و اماالباطنه فالعقول اصول كافي ج1 ترجمه ايت الله محمد باقر كمره اي انتشارات اسوه كتاب العقل و الجهل روايت 12

۲- شناخت و معرفت در قرآن كريم – آيت الله ناصر مكارم شيرازي ج1 ص 150 - 142

۳- شريعت در آئينه معرفت حضرت آيه الله جوادي آملي مركز نشر اسرا سال 78  نوبت دوم ص 211-214

۴-مسئله شناخت استاد  شهيد مطهري   انتشارات صدرا   ص 139 و 140

۵-  همان ص 103 و 104

۶- پيام قرآن ايه 000 مكارم شيرازي ج1 ص 205 - 206

۷- پاورقي اصول فلسفه و روش رئاليسم  از مجموعه سه جلدي چاپ افست  ص 173 و 174

۸-ر ك به آموزش فلسفه استاد مصباح يزدي ناشر سازمان تبليغات اسلامي معاونت فرهنگي  سال 66   ج1  ص 215 الي 217

۹- پاورقي اصول فلسفه و روش رئاليسم  از مجموعه سه جلدي چاپ افست  ج1 ص 181

+ نوشته شده در  88/10/06ساعت 0:32  توسط وحید/کاظم/فرج/ناصر/عباس  |